ماشینو گذاشتم کوچه بالایی و رفتم که بچه ها رو بیارم. بقالی سرِ کوچَشونو که رد کردم دیدم یه موجود کوچک داره از کنار دیوار میاد به سمتم. صدا زدم: صادق. یه لحظه وایساد بعد دوید پیشم. یه ۲۰۰ تومنی مچاله تو دستش بود که می خواست بره باهاش بستنی بخره. بغلش کردم دوباره بردمش سمت خونه و گفتم بستنی بعداً. الان باس بری
میلاد و صادق جلو نشستن و هنگامه و سودابه با ساره عقب. میلاد یه دستمال ورداشت و با دقت آیینه سمت خودشو تمیز کرد بعد رفت سراغ طاقچه ی جلوش. اونو که دستمال کشید با یه حالت متاثری دستمالی که از خاک سیاه شده بود به من نشون داد و من هیچی نداشتم که بگم. از دم سینما آزادی کهّ رد شدیم میلاد ساندویچ فروشی پارسا رو که جمعه ها می ره کار می کنه بِم نشون داد که خوشبختانه امروز استراحتش بود. همون طور که با تمیز کاریِ جلوی ماشین مشغول بود گفت: خانوم نمی دونم چرا هر چی می خورم چاق نمی شم. من دوس دارم خیلی چاق شَم. گفتم: اِ چرا چاق؟ خیلی چاق خوب نیس. گفت: خانوم من که دوس دارم چاق شم لاغر می شم و شما که دوس داری لاغر شی چاق می شی. بازم چیزی نداشتم بگم. شاید داشتم و نباید گفته می شد. طوری برنامه ریزی کرده بودم که در گرمترین ساعت روز تو پارکِ آب و آتش باشیم. ساعت ۲ رسیدیم ولی سوت و کور بود همه جا و آب ها هم بسته بودن و اون موقع فهمیدیم که ساعت ۴ باز می شه. هنگامه گفت: خانوم ما سفره رو انداخته بودیم هوا که شما اومدین. زیرِ تخم مرغ ها رَم تازه خاموش کرده بودم. حتی اینارو نمی گفت ما می رفتیم یه جا غذا بخوریم چون با شکم خالی نمی شه خیلی بازی کرد.
رأس ساعت ۴ تو پارک بودیم. از پله ها که بالا می رفتیم صدای آب هایی که باز شده بود و به زمین می خورد شنیدیم. بی اختیار دویدیم و ۲ ساعت بعد با لباسایِ خیس برگشتیم.
موقع برگشتن صادق تو ماشین خوابش برده بود که میلاد گفت بریم خانه هنرمندان وسیله بازی داره یه کم بازی کنیم. روی سرسره هنگامه با دختری ملاقات کرد که مثل خودش خیس بود. ازش پرسید: تواَم پارک آب و آتش بودی؟ دخترک جواب داد: نه همین پشت. از همون لحظه سانس بعدی شروع شد. این بار دیگه هنگامه قدرت مانورِ بیشتری داشت. با اینکه شنایی رو که یاد گرفته بود نمی تونس تو آب نشون بده(چون عمقش تا بالای مچ پاش بود) بیرون از حوض بهم نشون داد که چطور با دستاش سیب می کشه و سیب رو از وسط نصف می کنه.
بالاخره وقت رفتن شد. وقت تموم شدن یه روز که می تونس هیچ کدوم از این اتفاقا توش نیفته. یه روز مثه هر روز. یه روز که می تونس معمولی ترین روز زندگیت باشه. یه روز که می تونس فراموش بشه. یه روز که یادت رفته که چقدر موجودات زیبایی هستن و می تونن یه روز رو زیبا کنن. اون یه روز زیبا شد و تمام. اما ثبت شد. روزهایی که برای ما ثبت می شن با تاریخ ثبت نمی شن بلکه با اتفاقاتیه که خودمون یا دیگران تو اون روز می سازن. اتفاقات ساده ای که شاید بیشتر از یه خنده ی عمیق یا فوت کردن یه قاصدک تو چمنای کنار اتوبان نباشن.
این روز تموم شد و ما رسیدیم همونجایی که اول بودیم؛ کوچه بالایی خونه بچه ها. میلاد و هنگامه و سودابه دویدن سمت خونه تا زودتر لحظاتی رو که تجربه کرده بودن با گلی خانوم قسمت کنن. من و صادق هم آروم راه افتادیم. دم بقالی که رسیدیم صادق دستمو ول کرد رفت تو. ۲۰۰ تومنی مچاله ای رو که مثل یه گنجینه ی تاریخی با همه سختی ها ازش محافظت کرده بود داد به بقال و گفت: یه بَشتَنی بده.
No comments:
Post a Comment