Tuesday, September 27, 2011

ماجرایِ تکّیه رضا قُلی خان



صحنه میانی/ داخلی/ خونه هنگامه اینا (تکّیه رضا قُلی خان)

اون گوشه ی خونه یه تُشک طوری پهنه که یه گوشَش یه بالِشته. جایِ مخصوصِ آقایِ کریمیِ(بابایِ هنگامه اینا). اگه خونه نباشه میلاد دوس داره همون حالتِ نیم خیزِ آقای کریمی بره لَم بده اونجا. همه دورِ هم نِشِستیم و سودابه و صادق از دَرو دیوار بالا می رَن. ما آخرین قطراتِ پولی رو که واسه عملِ کتفِ آقایِ کریمی جمع آوری کردیمو می دیم به گُلی خانوم. گُلی خانوم خیلی نمی خنده فقط خیلی تشکر می کنه مام سعی می کنیم خیلی نخندیم فقط سعی می کنیم خیلی اُمید بدیم واسه اون پیچا. 3 تا پیچِ تو کتفِ چپِ آقای کریمی که بعدِ تصادف، کردن تو دَسّش که خوب شه، ولی حالا فَمیدن که باس در بیارن که خوب شه. نه همَشو، فقط اونی که از همه درازتره، پیچِ 5 سانتی رو.

میلاد خیلی نتونِست لَم بده. فقط یه سر اومد بالا مارو ببینه دوباره برگرده پایین سرِ کار. پایینِ خونه یه عدد کارگاهِ کیف دوزیه که بعدِ این که آقای کریمی دسّش این جوری شد و نتونِست خیلی بره سرِ کار میلاد و فرستادن اونجا.

بیشتر ازین اتفاقی تو صحنه میانی نمی اُفته. کلیتِ فضا، فضایِ نسبتاً غمگینیه که هر از گاهی با صدایِ قهقهه ی سودابه و خاطراتی که واس ما تعریف می کنه، شکسته می شه. خاطرات سودابه خاطراتی خیلی شاده که حولِ محورِ "گوز" می چرخه. گوز در اقسا نقاطِ خونه ، از دمِ پنجره گرفته تا تویِ راه پله جلویِ دایی.

صحنه پایانی/ داخلی/ خونه هنگامه اینا(تکّیه رضا قُلی خان)

گُلی خانوم می خنده. آقایِ کریمی هم می خنده. دسّش هنوز کامل بالا نمی آد ولی اون می خنده چون گفتن با فیزیوتراپی می آد. آقایِ کریمی رو به دوربینی که ما به سمتش گرفتیم از آبجیِ ما تشکر می کنه و براش آرزو می کنه که از کشورهای خارج یه دکترها برگرده و بعدش می ره.

هنگامه و سودابه از تو وسایلی که ما براشون آوردیم کلیپس میلیپس و ماتیک پیدا می کنن. خودشونو زیبا می کنن. گُلی خانوم می خنده. میلاد دیگه سرِ کار نمی ره چون چَن روز دیگه می خواد بره مدرسه. گُلی خانوم می خنده. صادق سرما خورده هِی جیغ می زنه مام هی می گیم اینو بزارین مهدِکوکِ کانون. گُلی خانوم هم همون جور که مجله ماشین هارو برعکس گرفته دسّش به میلاد می گه همه اینا رو باس بخونی و می خنده. میلاد از تو موبایل گُلی خانوم آهنگِ "پارسال بهار دسّه جَمی رفته بودیم زیارت" رو می زاره و می گه، این مجله ها خیلی خوبه، هنگامه می تونه از توش کلمه پیدا کنه و قِر می ده. سودابه و هنگامه پُشتِ سرِ میلاد به صورتِ هماهنگ می رقصن.

گُلی خانوم میره از رو طاقچه یه تیکه کاغذِ مُچاله رو میاره باز می کنه. یه پیچ در میاره از توش و می خنده.

هنگامه پیچ رو از دست مامانش می گیره رو به من می گه ببین ، این میخ و از تو دستِ بابام در آوردیم و همه می خندیم حتی صادق که هنوز خوب نمی تونه بگه میخ.

­

صحنه آغازین/ خارجی/ تکّیه رضا قُلی خان

گُلی خانوم موبایلش در دسترس نیست. درست همون موقع که ما راه افتادیم سمتِ خونش بدونِ آدرس، موبایلش قطع شد. قرار بود وقتی رسیدیم تکّیه رضا قُلی خان زنگ بزنیم بچه هارو بفرسته ولی دیگه هیچ نشونی از گُلی خانوم نبود. ما بودیم و یه تکّیه رضا قلی خان. نصف پولی که آماده شده بود و آورده بودیم و تنها نشونی که داشتیم این بود که پایینِ خونشون کارگاهِ کیف دوزیه. راه افتادیم تو تکیه که سوال کنیم بعدِ سوالِ دوم فهمیدیم که اونجا همَش کارگاهِ کیف دوزیه.

شروع کردیم درِ خونه ها رو زدن. دنبالِ یه خونِواده افغان ولی بعدِ درِ دوم فَمیدیم که اکثرِ خونِواده ها هم اونجا افغانَن.

همه چی داشت خراب می شد که یِهو کوثر و دیدم. دستِ پسرخالَشو وِل کرد دوید پیشم. گفتم کوثر دنبالِ خونه هنگامه اینا می گردم بلدی؟ گفت آره. در کمالِ ناباوری دست در دستِ کوثر راه افتادیم.

نزدیکایِ خونشون که داشتیم می شدیم پرسید خانوم با هنگامه اینا چی کار دارین؟ گفتم یه چیزی هَس باس به مامانش بدیم. ازون ورِ کوچه یهو مامانِ کوثر رد شد. دسَّمو کشید رو به مامانش گفت، مامان ببین خانوممون چقد قدش بلنده. مامانش فقط سلام کرد و رفت. از دور درِ خونه هنگامه اینا رو بِم نشون داد گفت اونه خانوم. گفتم: از حسین چه خبر؟ هنوز بنگاهی کار می کنه؟

گفت: نه خانوم. یه روز دیگه نیومد خونه. مامانم می گه حتمن رفته دروازه غار جنس بفروشه.