قبلِ رفتن، سیرَتی صِدام کرد تو دفتر که تلفنی با مامانش صحبت کنم. سیرَتیِ بزرگ هم وایساده بود بیخِ گوشش و ریز ریز تهدیدش می کرد. تلفن و که برداشت شماره بگیره سیرَتی بزرگه انگشتِ ضُمختشو گذاشت روی تلفن و قطعش کرد و گفت: 0912 رو بگیر با بابا حرف بزن. اون نمیزاره بری. کبودت می کنه.
سیرَتیِ خودمون ولی با استقامت شماره خونشون رو گرفت و گوشی رو داد به بنفشه خانوم که جریان و به مامانش بگه. بنفشه خانوم کامل توضیح داد که امیرحسین می خواد بره مسابقه بسکتبالِ خانومِشونو ببینه. بعدشم خانومشون میارتش دوباره تا سرچشمه. برای اطمینان شماره ی مارو هم داد بهشون. مامانش نگرانِ ناهارِ سیرتی بود می گفت بیاد ناهار بخوره بعد بره مام گفتیم که نه دیره نمی رسیم تو راه یه چی می خوریم.
بعدِ تئاترِ موفقیت آمیزِ مشارکتیمون که توسط دوستِ شریفمون خانومِ شریفی پی ریزی شده بود خسته و کوفته باس می رفتیم سرِ بازی. تو طولِ هفته سرِ تمرینا سیرتی فهمیده بود ما بازی داریم اَزَمون خواست که بامون بیاد و مام قبول کردیم.
تو راه بِش گفتم سیرتی بابات دعوات نکنه! گفت نه خانوم مامانمون نمیزاره. دمِ نونواییِ کوچه بعدی که داشتیم از بقیه جدا می شدیم خواهرمون هم با تمامِ خستگیش تصمیم گرفت که بامون بیاد که اون بالا سیرتی تو تماشاچیا تنها نباشه.
سیرتی هر سنی که داشت بِش می خورد هفت سالش باشه. تو اتوبوس هم توجیهش کردیم که اَدای بزرگا رو در نیاره یه کم کوچولو شه. اونم قیافشو کج و کوله می کرد که یعنی کوچولو اَم.
سیرتی قرار نبود تو تئاتر باشه ولی روزِ دومِ تمرین با آرامش از دیوار کاذبِ بین کلاس و آشپزخونه پرید تو کلاس و ازون به بعد ثابت کرد که می تونه باشه و اینجوری شد که نقشِ پسرِ زنِ دومِ آقا مرتضی رو از آنِ خودش کرد. پسری که از مدرسه میاد و باعث دعوایِ دوتا زنا می شه. صحنه ای که تماشاچی ها(مادرایِ بچه ها) رو متاثّر کرد و خیلی هاشون اومدن توش شرکت کردن و در هر صورت باز هم بینِ دوتا زَنا دعوا می شد.
سیرتی تا دمِ سالنِ حیدرنیا ساندویچ و نوشابشو نخورد. ساندویچِ هات داگ که از بهارستان واسَش خریدیم. معلوم بود که نگه داشته سرِ فرصت تو سالن بخوره. ولی دمه سالن که رسیدیم یه ساعت دمه در علّافمون کردن تا مَردا بیان بیرون و اونجا بود که سیرتی دیگه ساندویچو در آورد و شروع کرد به خوردن.
معلوم بود هیجان زدست ولی ازونجایی که اَدایِ بزرگا رو در میاره چیزی بروز نمی داد. دَرو که وا کردن اونا رو فرستادم جای تماشاچی ها و خودم رفتم تو رختکن که آماده شَم. تو سالن که رفتیم سیرتی رو دیدم اون بالا که چِشاش برق می زد ولی چِشَم که به گیتا افتاد فهمیدم یه چی خرابه. گیتا صدام کرد گفت یکی از بازیکُنایِ تیم مقابل می گه سیرتی به سنِ تشخیص رسیده. مام با خودمون گفتیم برو بابا و باز دویدیم تا اینکه همه چی بهم ریخت. مسئولِ لیگِ دستِ یکِ تهران اومد و سیرتی رو انداخت بیرون. چون یه بازیکن نمی خواست جلو سیرتی لخت بشه. چون می گفت به سنِ تشخیص رسیده. ما هر چی داد زدیم فایده نداشت چون دیگه سیرتی تو راهِ برگشت به بهارستان بود و دیگه واقعاً به سنِ تشخیص رسیده بود. اون دیگع تشخیص می داد که همون خانوم تو کوچه، زیرِ پلِ حافظ، موقع فروختنِ فال یا هر کوفتِ دیگه ای اونو نمی دید ولی تو این سالنِ نورانی غیر از سیرتیِ کوچک که حواسش فقط به چراغای غول پیکر سالن و خانومشون که اون وسط داره میدوه نیست، کسی رو نمی بینه. چون با اینکه معلوم نبود اون پسر چن سالشه ولی خیلی خوب فهمید که به سنِ تشخیص رسیده ولی نه تشخیصِ اون چیزی که تو ذهنِ پاک و باخدایِ اون باکره ی صخره ها بود.
ما خشونتمون رو تو بازی با گُل ها و فُل های شدیدمون و خونِ گرفته ی جلو چشمامون نشون دادیم و شاید واسه همین اون خانوم بعدِ بازی اومد از ما طلبِ آمرزش کنه. مام گفتیم که ما که ناراحت شدیم به دَرَک، اون پسربچه چی؟ ناراحتیه اونو چی کا می کنی؟ اونم با یه حالتِ معصومانه ای که فقط تو سِریالای کانال دو دیده می شه گوشه ی چادرشو صاف کرد بعد تو چشایِ من نگا کرد و یه حسِ لطیفی به صداش داد و به ما گفت: درسته! ولی ناراحتیِ "خُدا" خیلی بزرگ تره.
No comments:
Post a Comment