Wednesday, July 13, 2011

کوثر قبل از خوردن غذا دسّاشو می شوره

دو تا پنجشنبه تعطیل رسمی، یه پنجشنبه هم کانون تعطیل کرد واسه اردوی معلّما، شد سه هفته که کانون نرفتیم.

وارد مدرسه که شدم سریع به خودم گفتم که چرا زودتر حس نکردی که ممکنه بچه ها امروزم نیان!؟ به هر حال نیومده بودن و ما اومده بودیم. تو اون کلاس زیر زیریه که رفتم بقل دفتر نظیره رو دیدم داشت نقاشی می کشید با هدیه. با اینکه احتمال می دادم به خاطر مریم خواهرش که کلاس اولِ اومده باشه ولی بازم شادی تمام وجودَمو فرا گرفت به خاطر داشتن حتی یه دونه شاگردِ متعهّد که تازه معدّلشم بیست شده بود.

هدیه تند تند می گفت: خانوم مام دیگه میایم سرِ کلاسِ شما، رفتیم دوم. منم به حالتِ غیر قابل کنترلی یادِ روزی افتادم که با یاسمین که از مدرسه زده بودیم بیرون و تو راه بِم گفت هدیه دوس دخترِ سیرتیه.

به هر حال مشخص بود که کلاسی تشکیل نخواهد شد پس مام رفتیم سر کلاس قصّه ی اوّلیا که معلّماشون گیتا و ستاره و نرگس و یه خانومِ دیگه ای بودن و اونجا بود که دلم واسه خودم و حنجره ی خودم سوخت که به تنهایی هم فریاد می کشم، هم از کلاس پرت می کنم بیرون، هم بازی می کنم، هم قصه می گم، هم می خندم و اون وسط مسطا اگه وقت شه یه ناز و نوزی هم می کنم.

کلاس که تموم شد رفتیم کلاس وسطیه. کوثر عاشق نقاشی بود ولی خودش هیچی نمی کشید. به همه که یه دور کاغذ داد واسش نقاشی بکشن رسید به ما.

گفت: یه عروس دوماد واسم بکِس تو دربند.

"ش" ها رو "س" می گفت. از عروسم خوشش اومد ولی وقتی سیبیلایِ داماد و گذاشتم دیگه به داماد نگا نکرد. یه کاغذ دیگه داد. گفت خاله ستاره رو بِکِس. منم یه خاله ای کشیدم که شلوارو مانتو و روسریش سبزه و می خنده. فِک کرد شبیه شده. گفتم: دیره بریم دیگه. گفت: خانوم کدوم وری می رین؟ باهم برگردیم. گفتم باشه بدون اینکه بدونم مسیرش بهم می خوره یا نه، که می خورد. کفشاشو که می پوشید گفت: خانوم گُسنمه چرا غذا نمی دن؟ گفتم: اِ ، کوکو سبزی دادن نخوردی؟ نخورده بود. از رنگ صورتش می شد فهمید و از آهِ عمیقی که کشید. ولی سریع خندید: اِسکال نداره تو راه از دمه مغازه ی عمو قُربون بریم، بِس بگم واسم ازون ساندویچیه، ساندویچ بخره.

یه پیرَنِ بلندِ سفید با گُلای آبی پوشیده بود. تو کوچه که راه می رفت می شد زیرپوش و شرتِ صورتیشو زیرِ پیرَنش دید. دوربینمو در آوردم گفتم: مَثن تو گزارشگری منم فیلمبردار، اینجا رو توضیح بده واسم.

گفت: خُب اینجارو که بریم، این وَرِس می خوره به ساندویچ فُروسی، اون وَرِس می خوره به بنگاه.

- بنگاهِ چی؟

- بنگاهِ املاک.

- کی کار می کنه اونجا؟

- حسین، دادسَم.

- چَن سالشه؟

- نمدونم. شاید 10.

- چی کار می کنه اونجا؟

- مَثَن نظافت می کنه. ظرفارو می سوره. یکی بیاد چایی میاره. کسی نباسه می سینه پُستِ میز.

یهو رسیدیم به مغازه ی عمو قربون که چسبیده به ساندویچ فروشی بود ولی کرکره هاش پایین بود. کوثر دومین آهِ عمیقشو کشید و بی اختیار وایساد. گفتم: چی شد؟ گفت: بستَس عمو قربون.

- ساندویچ می خوای؟

- می خواسّم بگم عمو قربون واسم بگیره که بَستس.

- خب بیا یدونه بگیریم باهم نصف کنیم.

رفتیم تو ساندویچ فروشی یه ساندویچ سسیس گرفتم به آقاهِ گفتم نصفش کنه یه نصفش بزرگتر باشه. کوثر رفت دستاشو شست. کلی راجع به نوشابه یا دوغ بودنِ نوشیدنیمون صحبت کردیم ولی ساندویچ هنوز آماده نشد. کوثر پرید بیرون از پشت شیشه ببینه آقاهِ داره چی کار می کنه که همون موقع نصف گنده هه رو داد. دادم به کوثر. گفت: نه خانوم مال شما. گفتم نه من کم می خورم.

بعد دیدیم نصف کوچیک نداد. یه دو سوم داد عین اون قبلیه. دو تا مون گیج شدیم. ولی هیچی نگفتیم. هر گازی که می زدیم یه کیلو سُس می ریختیم توش. ماله من که تموم شد گفت: خانوم بریم من بقیشو تو راه می خورمو دوغمو برام بیار.

چن تا کوچه رد کردیم رسیدیم خیابون اصلی از پل عابر رد شدیم . اون ورِ پُل تو یه کوچه ای پُشتِ یه سطلِ آشغال خونشون بود. گفت : خانوم بیاین تو. گفتم: نه یه ماچِ گنده بده من برم. نگفتم هر کیو هر چقد دوس داری ماچ کن، اِچ آی وی با ماچ منتقل نمی شه. چون فقط هفت سالشه و قبلِ غذا دستاشو می شوره حتی تو ساندویچ فروشی.

No comments:

Post a Comment