Tuesday, July 26, 2011

سیرَتی

قبلِ رفتن، سیرَتی صِدام کرد تو دفتر که تلفنی با مامانش صحبت کنم. سیرَتیِ بزرگ هم وایساده بود بیخِ گوشش و ریز ریز تهدیدش می کرد. تلفن و که برداشت شماره بگیره سیرَتی بزرگه انگشتِ ضُمختشو گذاشت روی تلفن و قطعش کرد و گفت: 0912 رو بگیر با بابا حرف بزن. اون نمیزاره بری. کبودت می کنه.

سیرَتیِ خودمون ولی با استقامت شماره خونشون رو گرفت و گوشی رو داد به بنفشه خانوم که جریان و به مامانش بگه. بنفشه خانوم کامل توضیح داد که امیرحسین می خواد بره مسابقه بسکتبالِ خانومِشونو ببینه. بعدشم خانومشون میارتش دوباره تا سرچشمه. برای اطمینان شماره ی مارو هم داد بهشون. مامانش نگرانِ ناهارِ سیرتی بود می گفت بیاد ناهار بخوره بعد بره مام گفتیم که نه دیره نمی رسیم تو راه یه چی می خوریم.

بعدِ تئاترِ موفقیت آمیزِ مشارکتیمون که توسط دوستِ شریفمون خانومِ شریفی پی ریزی شده بود خسته و کوفته باس می رفتیم سرِ بازی. تو طولِ هفته سرِ تمرینا سیرتی فهمیده بود ما بازی داریم اَزَمون خواست که بامون بیاد و مام قبول کردیم.

تو راه بِش گفتم سیرتی بابات دعوات نکنه! گفت نه خانوم مامانمون نمیزاره. دمِ نونواییِ کوچه بعدی که داشتیم از بقیه جدا می شدیم خواهرمون هم با تمامِ خستگیش تصمیم گرفت که بامون بیاد که اون بالا سیرتی تو تماشاچیا تنها نباشه.

سیرتی هر سنی که داشت بِش می خورد هفت سالش باشه. تو اتوبوس هم توجیهش کردیم که اَدای بزرگا رو در نیاره یه کم کوچولو شه. اونم قیافشو کج و کوله می کرد که یعنی کوچولو اَم.

سیرتی قرار نبود تو تئاتر باشه ولی روزِ دومِ تمرین با آرامش از دیوار کاذبِ بین کلاس و آشپزخونه پرید تو کلاس و ازون به بعد ثابت کرد که می تونه باشه و اینجوری شد که نقشِ پسرِ زنِ دومِ آقا مرتضی رو از آنِ خودش کرد. پسری که از مدرسه میاد و باعث دعوایِ دوتا زنا می شه. صحنه ای که تماشاچی ها(مادرایِ بچه ها) رو متاثّر کرد و خیلی هاشون اومدن توش شرکت کردن و در هر صورت باز هم بینِ دوتا زَنا دعوا می شد.

سیرتی تا دمِ سالنِ حیدرنیا ساندویچ و نوشابشو نخورد. ساندویچِ هات داگ که از بهارستان واسَش خریدیم. معلوم بود که نگه داشته سرِ فرصت تو سالن بخوره. ولی دمه سالن که رسیدیم یه ساعت دمه در علّافمون کردن تا مَردا بیان بیرون و اونجا بود که سیرتی دیگه ساندویچو در آورد و شروع کرد به خوردن.

معلوم بود هیجان زدست ولی ازونجایی که اَدایِ بزرگا رو در میاره چیزی بروز نمی داد. دَرو که وا کردن اونا رو فرستادم جای تماشاچی ها و خودم رفتم تو رختکن که آماده شَم. تو سالن که رفتیم سیرتی رو دیدم اون بالا که چِشاش برق می زد ولی چِشَم که به گیتا افتاد فهمیدم یه چی خرابه. گیتا صدام کرد گفت یکی از بازیکُنایِ تیم مقابل می گه سیرتی به سنِ تشخیص رسیده. مام با خودمون گفتیم برو بابا و باز دویدیم تا اینکه همه چی بهم ریخت. مسئولِ لیگِ دستِ یکِ تهران اومد و سیرتی رو انداخت بیرون. چون یه بازیکن نمی خواست جلو سیرتی لخت بشه. چون می گفت به سنِ تشخیص رسیده. ما هر چی داد زدیم فایده نداشت چون دیگه سیرتی تو راهِ برگشت به بهارستان بود و دیگه واقعاً به سنِ تشخیص رسیده بود. اون دیگع تشخیص می داد که همون خانوم تو کوچه، زیرِ پلِ حافظ، موقع فروختنِ فال یا هر کوفتِ دیگه ای اونو نمی دید ولی تو این سالنِ نورانی غیر از سیرتیِ کوچک که حواسش فقط به چراغای غول پیکر سالن و خانومشون که اون وسط داره میدوه نیست، کسی رو نمی بینه. چون با اینکه معلوم نبود اون پسر چن سالشه ولی خیلی خوب فهمید که به سنِ تشخیص رسیده ولی نه تشخیصِ اون چیزی که تو ذهنِ پاک و باخدایِ اون باکره ی صخره ها بود.

ما خشونتمون رو تو بازی با گُل ها و فُل های شدیدمون و خونِ گرفته ی جلو چشمامون نشون دادیم و شاید واسه همین اون خانوم بعدِ بازی اومد از ما طلبِ آمرزش کنه. مام گفتیم که ما که ناراحت شدیم به دَرَک، اون پسربچه چی؟ ناراحتیه اونو چی کا می کنی؟ اونم با یه حالتِ معصومانه ای که فقط تو سِریالای کانال دو دیده می شه گوشه ی چادرشو صاف کرد بعد تو چشایِ من نگا کرد و یه حسِ لطیفی به صداش داد و به ما گفت: درسته! ولی ناراحتیِ "خُدا" خیلی بزرگ تره.

Wednesday, July 13, 2011

کوثر قبل از خوردن غذا دسّاشو می شوره

دو تا پنجشنبه تعطیل رسمی، یه پنجشنبه هم کانون تعطیل کرد واسه اردوی معلّما، شد سه هفته که کانون نرفتیم.

وارد مدرسه که شدم سریع به خودم گفتم که چرا زودتر حس نکردی که ممکنه بچه ها امروزم نیان!؟ به هر حال نیومده بودن و ما اومده بودیم. تو اون کلاس زیر زیریه که رفتم بقل دفتر نظیره رو دیدم داشت نقاشی می کشید با هدیه. با اینکه احتمال می دادم به خاطر مریم خواهرش که کلاس اولِ اومده باشه ولی بازم شادی تمام وجودَمو فرا گرفت به خاطر داشتن حتی یه دونه شاگردِ متعهّد که تازه معدّلشم بیست شده بود.

هدیه تند تند می گفت: خانوم مام دیگه میایم سرِ کلاسِ شما، رفتیم دوم. منم به حالتِ غیر قابل کنترلی یادِ روزی افتادم که با یاسمین که از مدرسه زده بودیم بیرون و تو راه بِم گفت هدیه دوس دخترِ سیرتیه.

به هر حال مشخص بود که کلاسی تشکیل نخواهد شد پس مام رفتیم سر کلاس قصّه ی اوّلیا که معلّماشون گیتا و ستاره و نرگس و یه خانومِ دیگه ای بودن و اونجا بود که دلم واسه خودم و حنجره ی خودم سوخت که به تنهایی هم فریاد می کشم، هم از کلاس پرت می کنم بیرون، هم بازی می کنم، هم قصه می گم، هم می خندم و اون وسط مسطا اگه وقت شه یه ناز و نوزی هم می کنم.

کلاس که تموم شد رفتیم کلاس وسطیه. کوثر عاشق نقاشی بود ولی خودش هیچی نمی کشید. به همه که یه دور کاغذ داد واسش نقاشی بکشن رسید به ما.

گفت: یه عروس دوماد واسم بکِس تو دربند.

"ش" ها رو "س" می گفت. از عروسم خوشش اومد ولی وقتی سیبیلایِ داماد و گذاشتم دیگه به داماد نگا نکرد. یه کاغذ دیگه داد. گفت خاله ستاره رو بِکِس. منم یه خاله ای کشیدم که شلوارو مانتو و روسریش سبزه و می خنده. فِک کرد شبیه شده. گفتم: دیره بریم دیگه. گفت: خانوم کدوم وری می رین؟ باهم برگردیم. گفتم باشه بدون اینکه بدونم مسیرش بهم می خوره یا نه، که می خورد. کفشاشو که می پوشید گفت: خانوم گُسنمه چرا غذا نمی دن؟ گفتم: اِ ، کوکو سبزی دادن نخوردی؟ نخورده بود. از رنگ صورتش می شد فهمید و از آهِ عمیقی که کشید. ولی سریع خندید: اِسکال نداره تو راه از دمه مغازه ی عمو قُربون بریم، بِس بگم واسم ازون ساندویچیه، ساندویچ بخره.

یه پیرَنِ بلندِ سفید با گُلای آبی پوشیده بود. تو کوچه که راه می رفت می شد زیرپوش و شرتِ صورتیشو زیرِ پیرَنش دید. دوربینمو در آوردم گفتم: مَثن تو گزارشگری منم فیلمبردار، اینجا رو توضیح بده واسم.

گفت: خُب اینجارو که بریم، این وَرِس می خوره به ساندویچ فُروسی، اون وَرِس می خوره به بنگاه.

- بنگاهِ چی؟

- بنگاهِ املاک.

- کی کار می کنه اونجا؟

- حسین، دادسَم.

- چَن سالشه؟

- نمدونم. شاید 10.

- چی کار می کنه اونجا؟

- مَثَن نظافت می کنه. ظرفارو می سوره. یکی بیاد چایی میاره. کسی نباسه می سینه پُستِ میز.

یهو رسیدیم به مغازه ی عمو قربون که چسبیده به ساندویچ فروشی بود ولی کرکره هاش پایین بود. کوثر دومین آهِ عمیقشو کشید و بی اختیار وایساد. گفتم: چی شد؟ گفت: بستَس عمو قربون.

- ساندویچ می خوای؟

- می خواسّم بگم عمو قربون واسم بگیره که بَستس.

- خب بیا یدونه بگیریم باهم نصف کنیم.

رفتیم تو ساندویچ فروشی یه ساندویچ سسیس گرفتم به آقاهِ گفتم نصفش کنه یه نصفش بزرگتر باشه. کوثر رفت دستاشو شست. کلی راجع به نوشابه یا دوغ بودنِ نوشیدنیمون صحبت کردیم ولی ساندویچ هنوز آماده نشد. کوثر پرید بیرون از پشت شیشه ببینه آقاهِ داره چی کار می کنه که همون موقع نصف گنده هه رو داد. دادم به کوثر. گفت: نه خانوم مال شما. گفتم نه من کم می خورم.

بعد دیدیم نصف کوچیک نداد. یه دو سوم داد عین اون قبلیه. دو تا مون گیج شدیم. ولی هیچی نگفتیم. هر گازی که می زدیم یه کیلو سُس می ریختیم توش. ماله من که تموم شد گفت: خانوم بریم من بقیشو تو راه می خورمو دوغمو برام بیار.

چن تا کوچه رد کردیم رسیدیم خیابون اصلی از پل عابر رد شدیم . اون ورِ پُل تو یه کوچه ای پُشتِ یه سطلِ آشغال خونشون بود. گفت : خانوم بیاین تو. گفتم: نه یه ماچِ گنده بده من برم. نگفتم هر کیو هر چقد دوس داری ماچ کن، اِچ آی وی با ماچ منتقل نمی شه. چون فقط هفت سالشه و قبلِ غذا دستاشو می شوره حتی تو ساندویچ فروشی.