Wednesday, June 8, 2011

فَوَقَعَ ما وَقَعَ

مصطفی اشتباه می کنه، اشتباهاشَم خیلی زیاده اونقَدی که فقط می تونی بشینی یه گوشه و ساکت باشی تا همه اشتباهاشو بکنه و بره. اما یه چیزی حتماً هَس که هر دَفه تو کلاس راش می دَم. یه چیزی مثه اعتماد. اعتماد به این که خودش می فَمه اشتباه کرده.

این دفه دیگه شاه نداشتیم چون دفه ی پیش سرنگونش کردیم. پس بعدِ اینکه میزا رو دورِ کلاس چیدیم و صندلی هارَم ته کلاس یه بُرج کردیم همه شروع کردن واسه خودشون خونه کشیدن. خونه هایی که توش راحت باشن. توش هر چی که احتیاج دارن یا ندارن باشه. خونه های تمیز و بزرگ. مصطفی توی خونش یه درخت داشت. رو سقفِ خونَشَم یه ماهواره. بیرون دَمه درِ خونَشم یه استخر تعبیه کرد که از تو پنجره شیرجه بزنه توش.

سهیل که دو جَلَسَس میاد و خیلی حرف می زنه، خونَش از خونه قبلیش کوچیکتر بود ولی باصفا. بیرونِ خونش یه حوضِ کوچیک بود با چن تا گُل و بُته یه قلب هم بود که نَفَمیدیم کارِش چیه. ماهواره نمی خواست یه تلوزیون و آنتنِ کوچیک واسَش کافی بود. اما مدینه که امروز یه قطره هم آرایش نکرده بود یه تِلِ مُجللِ صورتی گذاشته بود رو کَلّش. خونَش اندازه ی سه تا خونه ی مصطفی بود ولی توش هیچی نبود. فقط یه عالمه اتاق بود که همشون خالی بود. آخرشم به این نتیجه رسید که بهتره اُتاقا رو کرایه بده. مدینه کلاس نقاشی دوس نداش و تازگیا فهمیده بود که خیلی عربی دوس داره. فَوقَعَ ما وَقَعَ.

نظیره خانوم کاری به کارِ کسی نداشت. یه گوشه ی این کاغذِ سه متریِ مارو گرفته بود با رنگایی که همه به صورتی می زد واسه خودش یه خونه ای ساخت که حسرتش تو دلِ مدینه موند. یه خونه با دیوارایِ صورتی که روی پنجره هاش پرده های صورتی کشیده بود و روی یه میزِ کوچیک تو خونَش هم یه گُلدونِ صورتی گذاشته بود با یه گلِ صورتی توش.

و ناگهان سیرتی وارد می شود. با یه رِکابی و دمپایی های لا انگشتی. میره کناره مصطفی که یه جای خالیه. یه رنگِ مشکی می خواد. مشکیه مشکی. از یه طرفِ کاغذ یه پاستِل واسش پَرت می شه. اونم می گیرَتش و میگه دَمِت گَرم. ولی وقتی نگاش می کنه می بینه آبی تیره اس یه کم غُر می زنه ولی شروع می کنه کشیدن که سهیل با یه لحنِ تهدید آمیزی بدونِ اینکه حتی سَرِشو از رو نقاشیش بلند کنه می گه: سیرتی! خَز نکن. سیرتیِ با تعجب: چی رو؟ سهیل همون طور که داره یه قلب بیرونه خونَش می کشه، بدونِ نگا کردن به چهره ی متعجبِ سیرتی می گه: همه چی رو!

سیرتی تازه می فَمه چه خبره ولی خیلی متین تر از اونی که انتظارشو می رفت برخورد می کنه و با یه "اُسکُل" داستانِ همه چی رو خَز کردن و خاتمه می ده و با یه خطِ پیوسته یه آدمِ نیم رُخِ نیمه فضایی می کشه. این آدم که دَهنش بازه تو دهنش یه چیزه دراز قرار می گیره.

مدینه که به بی استعدادیش واقف شده، نشسته روی یکی از میزا و واس خودش شِر می خونه. سیرتی که کارش به سرعت تموم شده وقتی میاد بره پاش گیر می کنه به خونه ی نظیره خانوم و خونش از وسط پاره می شه. نظیره قهر می کنه می ره یه گوشه می شینه. به سیرتی یه نگا می کنم و چسب و می ندازم براش، یعنی اینکه یه جوری خونشو چسب بزن که پاشه بیاد بشینه سرِ جاش. سیرتی چَسبو که می زنه می ره به نظیره می گه: بیا دیگه، لوس نکن. نظیره هم میاد سرِ جاش می شینه ولی با یه نگاهی که یعنی این خونه دیگه خونه نمی شه.

این وسط سیرتی که چسب دستشه میاد فرار کنه بره بیرون که من با یه حرکتِ جهشی می رم تا دمِ در دستگیرش کنم. دَر میره ولی کمرش محکم خورده به در. بیرونِ کلاس وایساده و کمرشو گرفته می گه: آی کَمَرم!

می رم بیرون آروم کمرشو نوازش می کنم و می گم: ببخشید. اونم فرار کردن و بیخیال می شه و بر می گرده تو کلاس.

نقاشی که کامل شد با هم جمعش کردیم و صندلیا رو چیدیم و قبلِ رفتن یه کم از همون صندلی بازیایِ خودمون کردیم. صندلی بازی که مثلِ مترو و اتوبوس سوار شدن نیس و به جا اینکه هر کی بقیه رو هُل بده تا خودش بشینه، بقیه رو می کشه تا با هم بشینن حتی هفت نفر رو یه صندلی.

بعدِ صندلی بازی بچه ها به صورتِ نا محسوسی غیب شدن تا میزا و صندلیا رو مثه اولش نچینَن. مام نا امید با خودمون بلند بلند داشتیم می گفتیم که خیلی بی معرفتین که رفتین یهو دیدیم از ته کلاس یکی صندلیا رو هُل داد سمتِ ما که یعنی بیا خودمون دوتا می چینیم. این چنین شد که ما و سیرتی دوتایی کلاس و عینِ اولش کردیم و آخرش یه دست گذاشتم رو شونَش که یعنی خیلی با معرفتی، اونم یه نگایی کرد که یعنی: چاکریم.

1 comment:

  1. ممنون از لطف تو و امثال تو که به فکر این بچه ها این....یعنی هنوز غم نان گذاشته که انگشت شماری آدم به فکر آدمای دیگه باشن؟؟؟؟؟تحسین بر انگیزه...ما که تا خرخره تو لجن غم نانیم

    ReplyDelete