Sunday, May 29, 2011

آب معدنی


این ماژیک ازیناس که بکشی رو تخته دیگه پاک نمی شه پس نمینویسیمِش ولی اشکالی نداره، به هر حال سه تا قانون داریم چه بنویسیم چه ننویسیم، هسّش. باید حفظ کنین.

1. کسی داد نمی زنه

2. کسی کسی رو نمی زنه

3. کسی فُش نمی ده

ما مردم یه شهری هسّیم که یه شاهِ ظالم و بدجنس داره. وضع خودمون و خونه هامون و شهرمون خرابه. خونه ی یه شاه چه شکلیه؟

- خانوم، بزرگه

- ده تا اتاق داره

- تمیزه

- قصره

- یه عالمه کلفت داره

خُب، خونه های ما چه شکلیه؟

- دَسشویی نداره

- بو می ده

- سوسک داره

- اتاق نداره

- تلویزیون نداره

- سقفش داره می ریزه

حالا قراره کنار هم تو یه کاغذ بزرگ، خونه هامونو بکشیم. اون بالا هم خونه ی شاهه. شاه کی می شه؟ مصطفی خیلی تقلّا کرد که شاه بشه و مام واس اینکه سرخورده نشه قبول کردیم ولی خُب اشتباه کردیم.

شاهم کاخِشو اون بالا می کشه.

همه شروع کردن خونه هاشونو کشیدن. همون جوری که بود. فقط سجاد بود که چِشِش به خونه های بقیه بود. از ترسِ اینکه یکی خونَشو شبی خونه اون بکشه اصن نمی کشید. هی جاشو عوض می کرد. یه خونه می کشید از همه بزرگتر بعد خط می زد می رَفت اونوَر یه خونه کوچیک می کشید آخرشم با سیرتی از کلاس رفت بیرون و شروع کرد همه رو تو حیاط خیس کردن. مصطفی هم که هیچ تصوری از شاه بودن نداشت بعد از اینکه یه خونه کشید و توش نوشت "شاهی" کاملاً امیدشو از دست داد و بعدِ یه کم جیغ ویغ کردن پَرت شد بیرون. شاه که فرار کرد مجبور شدیم یه شاه دیگه بزاریم واسه این مملکتِ بی در و پیکرمون. پس باقر شاه شد. باقر شاه یه سر و سامونی به کاخِش داد و همه خونه ها شونُ تموم کردن. خیابوناشونم کشیدن. تو خونه هاشون گُل گذاشتن. دیگ گذاشتن. قلب گذاشتن. بالای هر خونه یه خورشید گذاشتن. بعضیام تو حیاط یه گوسفند گذاشتن.

ما رفتیم سراغِ باقرشاه. پرسیدیم که چرا خونه ی شما اینقد بزرگه و مردم خونشون اینقدی و کثیف مثیفه؟ گفت: چون که ما شاهیم. گفتیم: خب این پولا رو از کجا میاری؟ گفت: پولشو از اینا گرفتم اینا فقیر شد دیگه. رو به مردم کردیم و با حالت خاصی ( که آخه چرا؟) پرسیدیم : شما واس چی پول دادین؟

نظیره گفت: به زور می گیره خانوم!

ظاهر که اون ته کلاس روی برجِ صندلی ها نشسته بود داد زد: این مالیات جَمع می کرد، مالیات

ما گفتیم: مالیات می دادین بره کاخِشو درست کنه؟

ظاهر: نه خانوم واسه آب ، برق، گاز

بازم حاضرین مالیات بدین؟ همشون باهم گفتن: نه

گفتم : پس چی کا می کنین؟

ظاهر گفت می ریم از شاه کمک می خوایم تا خونه هامون بزرگ کنیم.

باقرشاه می گه من به اینا کمک نمی کنم. حالا چی کا می کنین؟

مریم(خواهر نظیره): می ریم همه خونش می گیم شاهِ بزرگ پولامونو بده ما خونه بسازیم.

ظاهر می گه می ریم خونشو خراب می کنیم.

می گم: مگه می تونین؟

می گه آره با ماشین می ریم می زنیم به خونش.

حالا بچّه ها که غذاهاشونم تازه تموم کردن بشقاب و قاشق به دست می رن سراغِ شاه. قاشُقا رو محکم می کوبن به بشقاباشون و نفری یه ضربه به شاه می زنن. شاهم به تنهایی می خواد باهاشون مبارزه کنه که دیگه نمی تونه. ظاهر با لگد خونه شاهو خراب کرده.

نقاشیِ سه متری و با شکوفه جَمع کردیم تا دفه بعد ادامشو بریم. رفتیم تو حیاط. مثکه مدرسه یه عالم کتاب قصّه آورده بود واسه بچه ها. یاسمین یه دونشو ورداشته بود اومد پیشم که واسش بخونم. قصه ی دوروتی و شهر جادو( یا همون جادوگرِ شهرِ اُز). شروع که کردم مریم و سارا هم اومدن گوش کنن.

از مدرسه که رفتیم بیرون سر کوچه یه نون سنگگ گرفتیم که با پنیر خامه ای بخوریم. وسطاش بودیم که یاسمین و ماه جبین هم اومدن. یاسمین نشست مثه دسته ی گل من بهش لقمه می دادم اونم و اونم می گفت: نگا، خامَش بیشتر از نونِشه.

ولی ماه جبین، وایساده بود جلومون و می گفت من گشنم نیس، تشنمه. یاسمین با اینکه کوچیکتر بود ازش با یه حالتِ چِش غرّه ای بش گفت: خب برو امامزاده آب بخور.

ولی اون آب معدنی می خواست و اینو هر سی ثانیه یک بار به ما می گفت.

1 comment:

  1. بچه های مدرسه ت دارن هر روز بزرگتر میشن! وقت نقاشی کشیدن خیلی دوسشون دارم

    ReplyDelete