تو مدرسه که رفتم تو نرفتم چون نمی تونستم. همه مشغولِ وسطی بازی کردن بودن و حاجر خانومَم کیلیدو ورداشته بود رفته بود. مثکه داشت چُرت می زد، چون که بعدِ بیست دِیقه ای که بالاخره یکی همّت کرد و پیداش کرد، خیلی خَرامان و با یه طمئنینه ی خاصِ حاجر خانومی، دُکمه های مانتوشو تو راه می بست و پیژامه ی گُل گُلی شو بالا می کشید و یکی در میون هم به بچّه هایی که تو مسیرش بودن فُش می داد.
ساره صٌب گردنش خُشک شده بود و نیومد پس تنهایی بچه ها رو جمع و جور کردم و بردم تو کلاس. سجاد و سیرتی(امیرحسین) رو هم با چاهار شرط تو کلاس را دادم.
شرط اول: عدمِ استفاده از خشونتِ فیزیکی
شرط دوم: عدمِ استفاده از الفاظِ رکیک
شرط سوم: عدمِ اذیت و آزارِ دخترانِ نُنُرِ کلاس
شرط چاهارم: طلبِ بخشش از یلدا به علتِ ضربه ای که چن جلسه قبل به ناحیه ی سرش وارد کرده بود
میزا و صَندلیا رو دورِ کلاس چیدیم که وسط قشنگ باز شه. بعد دسّای همو گرفتیم و دایره شدیم. دخترا دستِ پسرا رو نمی گرفتن پس خیلی سریع و نا محسوس دایرَمون مردونه زنونه شد. یه کم جیغ میغ کشیدیم تا دیگه جیغی کشیده نشه. قرار شد هرکی یه حرکتی بکنه و بقیه هم عینِ اون حرکتو انجام بدَن. به غیر از سیرتی که یه حرکت بِرِک با دستاش زد کسی خلاقیتِ خاصی نشون نداد و خودم یه کارایی کردم. بعد همه از همونجایی که بودن عقب رفتن و رو میزا نشستن.
ما این زنگوله ی گاوی رو که از خونه با خودمون آورده بودیم دَر آوردیم و بازی شروع شد.
یه داستانی رو به کمکِ بچه ها تعریف می کردیم و یکی وسط وای میساد و اجرا می کرد.
صبحِ و سیرتی از خواب پا می شه. بعدِ اینکه تو جاش حسابی کِش و قوس میاد پا می شه میره سمتِ دَسشویی. در این صحنه سیرتی ابتکار می زنه و قبلِ اینکه ما چیزی بگیم شروع می کنه به ریدن. شیرِ آب و وا می کنه و دس و صورتشو می شوره. مسواکشو بر می داره و حسابی مسواک می زنه. اون عادت داره یه چن دیقه ای همیشه مسواک بزنه. بعد می ره سمتِ اتاق تا لباساشو عوض کنه. خانوم کرواتم بزنیم؟ اگه دوس داری بزن. شُغلش چیه؟ نظیره مثِ همیشه با طنزِ خشنش می گه: کچل ساز. خُب پس اون آرایشگرِ. صدای زنگ
نظیره واردِ سَلمونیش می شه و سریع می ره لباسای کارشو می پوشه. بعد می ره شونه مونه هاشو ور می داره و ضد عفونی می کنه. یهو صدای در میاد و یه مشتری(بازم سیرتی) وارد می شه. شروع می کنه اصلاح کردنِ سرِ مشتری. نظیره شروع می کنه به استفاده از طنزِ بی مورد و وحشیانش که این بار به صورتِ چپ کردنِ چشاشه. آرایشگر خیلی حواسش جمع نیست و در ضمن مثکه چشاشم چپه. یهو قیچیش فرو می ره تو سرِ مشتری.
صدای زنگ
سجاد(آرایشگر) متوجه نشده که قیچی فرو رفته تو سرِ مشتری(همون سیرتی). همون طور که اون در حالِ جون دادن بود میره و واسه خودش چایی می ریزه. وقتی بر می گرده می بینه که مشتری داره می میره و آرایشگاش پرِ خون شده. بعدِ اینکه خونا رو پاک می کنه زنگ می زنه آمبولانس و میان اونو می برن.
می شینه رو صندلیشو شروع می کنه به روزنامه خوندن. یهو یه خبرِ بدی می بینه، اینکه یکی از همسایه هاش آقا مصطفی که کارگرِ کارخونه ی آهن بوده به خاطرِ خرابیِ یکی از دستگاها مُرده و یه کارگرِ دیگه از صاب کار شکایت کرده و دادگاشونه.
صدای زنگ
بچّه ها دادگاه چیه؟
- خاونم اَبَد
- خانوم انقلاب. دادگاه انقلابِ
- خانوم طلاق می دَن
- خانوم تو دادگاه حکم می دن
سجاد با سماجتِ فراوونی قاضی شد. نظیره صاب کارشد. سیرتی حاضر نشد کارگری بشه که صاب کارش زنه پس رضا کارگر شد و سارا و یلدا هم فرزندانش. فریبا هم شد شاهد. منم یه جورایی وکیل بودم. مصطفی و امیرمهدی ام اومده بودن تو کلاس و تماشاچی ِ دادگاه شدن.
دادگاه با فریادِ سجاد جدّی و شروع شد. رضا اومد تو جایگاه.
قاضی: شکایتت چیه؟
کارگر: دوسّمونو کُشته. حقوقمونو پنج ساله نداده. بچه هام گُشنن. نگاشون کنین. اونجان. نا ندارن را برن.
کارگر رفت و صاب کار اومد.
قاضی: چرا پولشونو نمی دی؟ چرا دستگاهات خرابه؟
صاب کار: به خدا هیچی پول ندارم. این جیبامه(جیبای مانتوشو می کشه بیرون و نشون می ده) خالیه خالیه. پول داشتم که می دادم بهشون. دستگاهامم سالمَن تقصیرِ خودش بود مُرد. بلد نبود کار کنه. دستگاهارو تازه یه ساله خریدم.
کارگر: دروغ می گه آقایِ قاضی. دستگاهاش قدیمیه.
فریبا(شاهد): ما شاهدیم که اون میلیون پول داره. چرا پولِ اینو پنج ساله نمیده؟
نظیره شروه می کنه به جیغ و ویغ. قاضی هم که با دوسِش(سیرتی) مشورت کرده، نظیره رو دعوا می کنه و می گه می خواد حُکم و اعلام کنه.
حکم: هفت سال زندان و بعدش اعدام.
همه خوشحال می شن و شروع می کنن دست زدن. مام که باز تو فکر فرو رفتیم یه نگاهی به همه میندازیم و می گیم: اعدام؟
مصطفی که فقط تماشاچی بود اَ رو میز میاد پایینو می گه: نه خانوم، باید حُکمِ اَبَد بده.
دادگاه تموم شد و با تلاشِ مصطفی قاضی تجدید نظر کرد و حُکم ابد شد و بچه ها رفتن به کار و بارشون برسن. با اونایی که مونده بودن شروع کردیم صندلی بازی ولی صندلی بازی برعکس. یعنی وقتی صدا زنگ میومد همه باید می تونستن رو صندلی بشینن. اگه یه نفرَم جا نمی شد همه می باختن. بعد هی صندلی کم می شد تا جایی که هشت نفر باید رو یه صندلی تو بغلِ هم می نشستن.
زهرا که مرحله ی خانوم شدن و به صورتِ جهشی طی کرده بود صندلی بازی نکرد ولی از همه بیشتر می خندید و دلش می خواست اون وسط مسطا بود و له می شد. زهرا باید به من می گفت چرا دیگه با مانتویِ دامن دارش قِر نمی ده. به من می گفت چرا دیگه داد نمی زنه و چرا چادر تویِ کیفشه. ولی نگفت. هیچی نگفت. آروم بوسَم کرد و رفت.
برگه ها ی امتحانِ جغرافی و از عادله و کریم و اسما گرفتم و اومدم که برم، سیرتی اومد گفت: خانوم یه روز احمدی نژاد و موسوی داشتن پاسور بازی می کردن یهو خمینی میاد. اونام پاسور و لایِ قرآن قایم می کنن. خمینی می ره قرآن و ور میداره پاسور و می بینه. داد می زنه می گه خجالت نمی کشین پاسور بازی می کنین، می زارین لایِ قرآن. بعد که داشته می رفته از تو جیبش تاس ها می افته زمین.
دمِ در منتظر بودم خانوم نوره بیاد درو وا کنه، مصطفی می پره پیشم و می پرسه: خانوم بازی بَسکِتِتونو بُردین یا باختین؟
No comments:
Post a Comment