- احمد حمیدی، شُغل فُتبال است دو تا بچه هم دارد. با اخلاق است. تیم استقلال است و دو تا گُل هم زد به پرسپولیس. پول دار هم هست و یک ماشین کوپر هم دارد قرمز با یک آپارتمان خیلی هم مهربان است. جمعِ ها هم با خانوادش میرد پارک. اسمِ بچه هاشم رضا و محمد زنشم با اخلاق است. همیشه خانه را تمیز نگه میدارد غذا می پزد.
- من ظاهر احمدی دیروز با خانم بچه ها به سفر رفته بود و از سفر برگشتیم و فردا به مدرسه رفته. بعد از سفرها رفته بود بچه گفت بابا بروم در دریا خزر تا سفر خوش بگذره و با بچه ها رفته من و مادرش آنجا نشسته بود و یک پسرم و دخترم در کنار بود و دو تا پسر در دریا بود وقتی آنها غرق شد و دیدم پسرم کجاست دخترم گفت آنها غرق شد و من و مادرش گریه کردم و چند هفته بعد رفته به پلیس. پسرم کم کم بزرگ و بزرگ تر شد و بعد اساسی می کرد بزرگ شد و دیگر اساسی می کرد از خودموزی بعد می کرد.
- من زهرام. فال می فروشم اخلاقم خوبه خیلی مهربان و خوش اخلاقم. وقتی به جایی می رم هی فال می فروشم وقتی فال نمی فروشم کارِ خونه می کنم ظرف ها را می شورم.
- این باقر است دوم دختر دارد سوم پسر دارد و دوم خانم. شخصیت من خوب است کارِ من ساختمانی است. اسم دخترم فاطمه. اسم پسرم مرتضی. مصطفی. احسان. توی شوش ساختمان می سازم. اسم خانمم گُلپری کارِ خانه می کند.
- من نظیره رفتارم خوبه با زن ها. اصلاً طرف مردها نمی روم جز شوهرم. دو تا بچه دارم یه دختر یه پسر. با موبایلم فقط با شوهرم حرف می زنم حجابم رعایت می کنم.
خو اینا شخصیت آدمایی(معمولی) بود که عکسشونو دادیم به این کودکانمون و ازشون خواسّیم به شدت توی نقششون فورو بِرن چون که قراره توی یه مهمونی همه همدیگرو ببینیم و هر کی نقشِ همو آدمی که عکسشو داره و به کسی هم نشون نداده بازی کنه. آخرسرم عکسارو بچینیم رو میزو حدس بزنیم کی کی بود.
هر کی رفت یه گوشه ای و شوروع کرد به نوشتنِ شخصیتش پشتِ عکسش تا یادش باشه کیِ و چی کارَس. اوناییَم که نمی تونسّن خوب بنویسن اومدن سراغِ من و ساره مثه مدینه که شادترین لحظاتِ زندگی شو سپری می کرد چو که نقشی که باس بازی می کرد یه دافَکی بود که عینک دودی هم داشت.
تَق تَق- در وا شد و یه خانومی اومد تو و گفت مگه شما کلاس ریاضی ندارین؟ گفتم نه اینا با من کلاس دارن این ساعت. کی کارتو تموم می شه؟ سعی می کنیم زودتر تمومش کنیم.
مهمونی خونه نظیره خانوم که خیلی با حجاب بود برگزار شد. اولین مهمونش آقای احمد حمیدی بود که شُغلشم فُتبال بود. خو آقای حمیدی در اولین برخورد به نظیره خانوم که غیرِ دماغش چیزی معلوم نبود گفت: چطوری دُختر خوشگله؟ نظیره خانومم غَش کرد و افتاد رو صندلی. بعدش آقا ظاهر رفت که با حمیدی آشنا بشه یه چیزایی به هم می گفتن که خو انگا بینِ خودشون بود و ما چیزی نفهمیدیم.
تَق تَق- در وا شد و همو خانوم ولی اینبار سعی می کرد خودشو عصبانی نشون بده وارد شد: من نیم ساعت فقط وقت دارم بعدش یه کلاس دیگه دارم. باشه! تموم می شه دیگه.
امرو چن نفر که تا حالا نیومده بودن و چن نفر که فقط یه بار اومده بودن اومدن، مثه رضا و شکوفه، سارا و یلدا. یلدا فال فروش شده بود و رضا هم یه دکترِ 28 ساله که یه سمند و یه 206 خاکستری داره. یلدا و دکتر هم تو مهمونی رفتن سراغ هم و شوروع کردن باهم حرف زدن.
تَق تَق- سکوت. همو جا وایساده بود و سکوت. خُب بچه ها دیگه کلاس تموم شد برین سرِ کلاسِ ریاضی، ریاضی تون عقبه.
احساسی که داشتم چیزی بود شبیه به یه سرخوردگیِ نا تموم. نه به خاطر اینکه اونجا خیلی بی نظم و بی برنامَس. نه به خاطرِ اینکه چرا نمی فَمَن اینم یه کلاسه واس خودش. شاید فقط واسه اینکه بازی تموم نشد. همیشه چیزای ناتموم یه سرخوردگیه ناتموم به وجود میاره.
واس همینم با مصطفی که بِش بسکتبال یاد دادم و جمع و تفریق، رفتیم تو کوچه و باهم یَخمک خوردیم.
No comments:
Post a Comment