خانوما و آقایونِ محترم، امروز خطرِ بزرگی ما رو تهدید می کنه و این جلسه ی اضطراری رو برای حل همین موضوع مهم تشکیل دادیم. اخیراً ما شاهد اتفاقاتِ عجیبی در این شهر بودیم. حضور یک موجودِ عجیب، که تقریباً همه می دانیم یک غول ِ، باعث نگرانی مردم این شهر شده و البته مهمتر از همه این است که این غول آسیب فراوانی به تک تکِ مردم زده. پس خواهش می کنم هر کس که صحبتی داره از مسئول جلسه ی محترم نوبت بگیره و تمام مشاهداتشو برای ما شرح بده. خُب، اولین نفر، لطفاً خودتونو کامل معرفی کنین وتعریف کنین.
-نظیره رسولی ، 12 ساله، شغل:آشپز، محل سکونت: خیابان منصور
خُب من خودم غول را ندیدم ولی آن شب گذشته به آشپزخونه ی من حمله کرده و همه جا را بهم ریخته. مقدار زیادی از غذاهایم رو برده و روی دیوارها چنگ انداخته.
خُب من خودم غول را ندیدم ولی آن شب گذشته به آشپزخونه ی من حمله کرده و همه جا را بهم ریخته. مقدار زیادی از غذاهایم رو برده و روی دیوارها چنگ انداخته.
- باقراحمدی، 12 ساله،شغل: خیّاط، محل سکونت: چارّاه سیروس
من چیزِ خاصّی ندیدم، فقط اومده همه لباسای منو دزدیده
من چیزِ خاصّی ندیدم، فقط اومده همه لباسای منو دزدیده
-احمد حمیدی، 12 ساله، شغل: معلّم، محل سکونت: بهارستان
ما توی کلاس بودیم که یهو این غوله حمله کرد. کلاسِ ریاضی بود. همه بچه ها ترسیده بودن فرار می کردن ولی اون نامرد یکی از بچه ها رو خورد، بچه ی ممّد آقا
-پس شما اون غول رو دیدید؟
-احمد: نه، فقط می دونم خیلی بزرگه
-ساره پیمان، 23 ساله، شغل: پرستار، محل سکونت: شریعتی
همی چن شب پیش بود که من شیفتِ شبم بود مونده بودم درمونگا، بعد یهو دیدیم یه عالمه آدم آوردن زخم و زیلی. یکی دسّش کنده شده بود، یکی پاش، یکی گوشش، یکی کلّش. مام که هنوز نمی دونستیم غول اومده، حسابس ترسیده بودیم. اینام اینقد ترسیده بودن اصن نمی تونستن حرف بزنن، فقط یکی بود بینشون که انگار حسابی غوله گردنشو فشار داده بود، اون با یه صدای آرومی هی می گفت: غول غول
-اِ پس می تونیم بریم اون آقا رو پیدا کنیم و ازش در مورد غول سوال کنیم؟
-ساره: نه اون آقا همون شب مُرد
-سوگند(مدینه) تاجیک، 14 ساله، شغل: عکّاس، محل سکونت: شوش
من چیزی ندیدم
ظاهر احمدی، 30! ساله، شغل: قصّاب، محل سکونت: شوش
این غوله حمله کرده به مغازه ی من و گوشتامو برده
- به خانوادتون که آسیبی نرسونده؟ بچه هاتون؟ خانومتون؟
(در اینجاست که ظاهر به شدت سُرخ می شه) فقط به مغازتون حمله کرده؟
-ظاهر(با یه لبخندِ محجوب) : بله
-خب، پس تا اینجای بحث به نتایج قابل قبولی رسیدیم، اما موضوع مهم که موضوع اصلی این جلسه هم به حساب میاد اینه که ما چطور می تونیم این غول رو گیر بندازیم؟ لطفاً هرکس نظری یا راه حلی به ذهنش می رسه رو برای ما بیان کنه.
-خانوم تاجیک(مدینه): ما باید از دولت کمک بگیریم
- خانم تاجیک، دولت نداریم، هر چی هست خودِ ما هستیم. خودِ ما چی کار می تونیم بکنیم؟
-نظیره: از آمریکا کمک بگیریم
- مدینه: آمریکا چیه! آمریکا دشمنه. افغانستان خیلی بهمون کمک می کنه
ظاهر: 200 تا، 200 تا هواپیما می گیریم، غوله رو بشون وصل می کنیم، بعد می بریم می ندازیم تو دریا
- خانوما و آقایون. توجه کنید. این موضوع هنوز رسانه ای نشده و هنوز هیش کی از این موضوع خبر نداره و ممکنه وقتی هم که بیان کمک دیگه دیر شده باشه و غول تمام شهر رو نابود کرده باشه. پس بهتره بر اساس امکاناتی که داریم و کارهایی که بلدیم خودمون یه فکری بکنیم.
-نظیره: همه مردم شهر می تونن بیان تو آشپزخونه من و با هم یه عالم غذا درس کنیم و توش سَم بریزیم بدیم به غوله.
-ساره: من سَم ندارم ولی می تونم کلی داروی بیهوشی تهیه کنم.
-می دونین برای اون غول چقد گوشت احتیاجه؟ اونو از کجا میارین؟
-ظاهر(قصّاب): گوشتاشو من میارم
-خُب مثکه همه چی داره خوب پیش می ره، ، فقط یه موضوعی هس و اونم شکل و اندازه ی این غوله است که چیزی ازش نمی دونیم. هر کس در مورد این موضوع چیزی می دونه بگه.
-نظیره: به نظر من اندازه این میزه.
-احمد: اندازه یه ساختمونه.
-باقر: اندازه یه شهره.
-گویا در این موضوع خیلی اختلافِ نظر وجود داره و موضوع هم موضوعِ مهمیه. پس همینجا پایانِ این جلسه رو اعلام می کنم و از همه شهروندانِ محترم می خوام که طرحی از غول که تو ذهنشون هس رو برای ما بکشن.
جلسه همیجا تموم شد ولی اولش ایجوری شروع نشد. اولش یه چن تا شغل رو که رو یه کاغذایی نوشته بودم رو میز گذاشتم و هر کس یه دونه که دوس داشت رو برداش، رو اون یکی میزه هم یه چن تا ابزار که مربوط به همو شُغلا بود و عکسشو آورده بودم، چیدم . هر کس یکی دوتا وسیله که مربوط به شغلش بود رو ورداشت و برامون شغلشو بازی کرد. بعدِ اینکه هر کی فهمید کی کیه و چی کارَس اون اتفاقِ وحشتناک افتاد و مجبور شدیم یه جلسه ی اضطراری تشکیل بدیم
طوری داستانهای کودکان کار رو روایت می کنی که مخاطبتو به شدت جذبش می کنی و وقتی هم که دارم متنو می خونم مدام چهره های تیپیک این آدما تو ذهنمه. با تمام المانهای منحصر به فردشون که تو متن تو پر رنگه.به نظرم حسن کار تو پرداختن به یه دغدغه اجتماعی با یه رویکرد نوی ادبیه.بی تابانه منتظر پستای جدیدت هستم.
ReplyDelete