Thursday, April 21, 2011

غول-2



- امروز با اینکه شهروندانِ محترمی مثلِ آقای معلّم، خیّاط و قصّابمون تشریف ندارن، جلسه رو با دو شهروندِ عزیزِ دیگه یعنی آقای خلبان و آتش نشان ادامه می دیم. یه خبرِ بد هم داریم و اون اینه که گویا خانم پرستار به تنهایی به مبارزه با غول رفتن و به همین دلیل به شدت مجروح شدن و تو بیمارستان بستری اَن و ایشون هم امروز پیش ما نیسَن. خو حالا از این دو عزیزی که تازه وارد این جلسه شدن می خوام که اونا هم مشاهداتشونو بگن تا بریم سُراغِ اصلِ مطلب.

- حسین محمدی، 13 ساله، آتش نشان

من این غولو دیدم. یکی از ماشینای مارو خراب کرد. خونه های اطرافِ آتش نشانی رو هم خراب کرد. تقریباً هم 5-4 متره. کاری که باس بکنیم اینه که برای جلوگیری از این غول باید تانک بسازیم و نابودش کنیم.

- سجاد سهرابی، 13 ساله، خَلبان

ما داشتیم با هلیکوپتر پرواز می کردیم که اون اومد و همه ی هواپیماها رو ترکوند. با یه مُشت 5 تا هلیکوپترو زد.

- اُ خدای من، پس یعنی ما دیگه تو این شهر هواپیما نداریم؟

- خلبان: چرا، جنگنده داریم. با جِت می ریم و با آرپی جی می زنیم نابودش می کنیم.

- خو، با تشکر از آقای آتش نشان و خلبان می ریم سراغِ تصاویری که اهالی از این غول کشیدن تا ببینیم بالاخره با چه موجودی طرفیم.

با یه توپِ پلاستیکی والیبال بازی می کردیم که اون اتفاق افتاد. اون وَرِ حیاط مدینه رو زمین دراز کشیده بود و یه آقایی با تی شرتِ سفید که کرده بود تو شلوار جینش با لگَد می زد تو شکمش. داش از دخترش دفاع می کرد که مدینه زده بود تو سرش.

- خو، از بین این تصاویر این یکی که اکثرِ شما روش توافق کردین تایید شده و ما در نظر می گیریم که این غول این شکلیه. چو این طرح متعلق به آقای محمدی(آتش نشان) هست، از ایشون می خوایم که یه توضیحی برامون بدن.

- آقای محمدی: این غوله با دارو به وجود اومده. تو شکمش یه دستگایی داره که اینقده توش دارو ریخته اینقد گنده شده. یه شاخم بالا کلش داره. پس اگه ما بزنیم به تو شکمش و اون دستگارو بترکونیم اون غوله کوچیک می شه و اندازه ما می شه.

- آقای سهرابی(خلبان): نه، حسّاسترین جای غول سَرشه. خودم تو مجله خوندم. ندیدی می زنی تو سرِ یکی دردش می گیره؟ باید با 6 تا آرپی جی بزنیم تو سرش.

- آقای محمدی: نه مهمترین جا شکمِ، یه جایی نزدیکه قلب. باید بزنیم اونجا.

جایی رسیدم تو بغلِ مدینه که شکمشو گرفته بود و به اون دیوِ سفید فُش می داد و تهدیدش می کرد. اشکش در اومده بود. شکمشو ول نمی کرد. آقاهِ رفته بود بیرونِ مدرسه و از پشتِ میله های حیاط داد می زد: این که خوبه، خدا هم بود می ریدم به هیکلش.

- خو حالا با همه این اطلاعاتی که بدست اُوُردیم به نظرتون حتماً باید اونو بکشیم؟

- تقریباً همه: بله خانوم، بله. اون غوله باید بترکونیمش.

- مدینه(عکاس): نه خانوم، اگه اون بتونه مثه ما حرف بزنه، می تونیم بریم باش حرف بزنیم بگیم این کارو نکن، یه کاری نکن ما از دستت ناراحت بشیم. مام تورو دوست داریم، تواَم مارو دوست داری.

- خو اینطور که معلومه اون خیلی بزرگه ممکنه اگه بریم پیشش قبله اینکه باش حرف بزنیم یهو همین جوری تکون بخوره بعد ما همه له شیم. بهتر نیس براش نامه بنویسیم؟

- آقای محمدی(آتش نشان): بله خانوم، بعدش من با این ماشین گُنده هام که نردبون داره می رم بالا و نامه رو می دم بهش. بعد تو گوشش می گم:

ای غولِ مهربانِ شهرِ ما چرا می کشی این آدمای شهرِ ما

این آدمای شهرِما چه ظلمی رسانده به شما؟ به من بگو تا بکنم کاری

- خو، پس ما یه نامه رو، نامه ی آقای سهرابی رو می دیم به آقای آتش نشان تا برسونه به غوله. همگی موافقین؟

- همگی: بله

ای وسط یهو امیرحسین دوستِ سجاد و حسین میاد تو کلاس و با دیدنِ کلمه ی "غولِ عزیزِ" نامه ی سجاد یه پوزخندی می زنه و میگه: من می رم با غوله دوس می شم می ریم دزدی، همه ی طلاهای تو شهرو میدزدیم، هه هه هه. خانوم شوخی کردما من دزد نیسَم. ما یه دوسّی داریم امیر، خانوم این یه مشتایی می زنه تو دیوار جاش می مونه. می گن آدم هرچی بیشتر درد بکشه قوی تر می شه. مثن فک کن تو رو بگیرن ببندن با مّشت و لقَد بیفتن رو سرت. دردت می گیره ولی قوی می شی.

اینم از نامه ی آقای خلبان که توسط آقای آتش نشان رسید به دستِ آقای غولِ مهربان و شهر نجات پیدا کرد.

نامه: با سلام و خسته نباشی به آقای غولِ عزیز. من می خواهم که بگم مردمِ ما را نکُش. اگر دردِ دلت را به کسی نمی گی به من بگو که کمک تو بکنم اگر نمی گی به مردم آسیب نرسان.

سجّاد سهرابی

مصطفی که یکم باهم با حلقه های آویزونه مدرسه و توپِ کم بادش بسکتبال بازی کردیم اومد پیشِ من و گُفت: خانوم دعوا رو دیدین؟ دیدین مدینه رو انداخته بود با پا می زد تو شکمش پدرسگ؟

آره دیده بودم. به مصطفی نگفتم که با بعضی غولا می شه حرف زد. بش نگفتم بیا بریم واسه غوله نامه بنویسیم. بش گفتم: آره، باید همه باهم بریم بزنیمش.

مدینه حتماً دیگه نه غولِ مهربون و نه غولِ نامهربون رو دوست نداره. مدینه حتماً قصّه ی غولی که باش حرف زدیم و همه چی دُرُس شد رو یادش می ره. امّا قصه ی غولی که حرفش رو نمی فهمید و با لگَد می زد تو شکمش هیش وقت یادش نمی ره. یادش نمی ره و واسه همه این قصّه رو با همون فُشایی که با داداشش بهروز باهم دیگه از همین غولا یاد گرفتن، تعریف می کنه. واسه همه می گه که خیلی قوی شده چو حسابی درد کشیده با همون فُشا.

Saturday, April 16, 2011

غول-1

خانوما و آقایونِ محترم، امروز خطرِ بزرگی ما رو تهدید می کنه و این جلسه ی اضطراری رو برای حل همین موضوع مهم تشکیل دادیم. اخیراً ما شاهد اتفاقاتِ عجیبی در این شهر بودیم. حضور یک موجودِ عجیب، که تقریباً همه می دانیم یک غول ِ، باعث نگرانی مردم این شهر شده و البته مهمتر از همه این است که این غول آسیب فراوانی به تک تکِ مردم زده. پس خواهش می کنم هر کس که صحبتی داره از مسئول جلسه ی محترم نوبت بگیره و تمام مشاهداتشو برای ما شرح بده. خُب، اولین نفر، لطفاً خودتونو کامل معرفی کنین وتعریف کنین.

-نظیره رسولی ، 12 ساله، شغل:آشپز، محل سکونت: خیابان منصور
خُب من خودم غول را ندیدم ولی آن شب گذشته به آشپزخونه ی من حمله کرده و همه جا را بهم ریخته. مقدار زیادی از غذاهایم رو برده و روی دیوارها چنگ انداخته.

- باقراحمدی، 12 ساله،شغل: خیّاط، محل سکونت: چارّاه سیروس
من چیزِ خاصّی ندیدم، فقط اومده همه لباسای منو دزدیده

-احمد حمیدی، 12 ساله، شغل: معلّم، محل سکونت: بهارستان
ما توی کلاس بودیم که یهو این غوله حمله کرد. کلاسِ ریاضی بود. همه بچه ها ترسیده بودن فرار می کردن ولی اون نامرد یکی از بچه ها رو خورد، بچه ی ممّد آقا

-پس شما اون غول رو دیدید؟

-احمد: نه، فقط می دونم خیلی بزرگه

-ساره پیمان، 23 ساله، شغل: پرستار، محل سکونت: شریعتی
همی چن شب پیش بود که من شیفتِ شبم بود مونده بودم درمونگا، بعد یهو دیدیم یه عالمه آدم آوردن زخم و زیلی. یکی دسّش کنده شده بود، یکی پاش، یکی گوشش، یکی کلّش. مام که هنوز نمی دونستیم غول اومده، حسابس ترسیده بودیم. اینام اینقد ترسیده بودن اصن نمی تونستن حرف بزنن، فقط یکی بود بینشون که انگار حسابی غوله گردنشو فشار داده بود، اون با یه صدای آرومی هی می گفت: غول غول

-اِ پس می تونیم بریم اون آقا رو پیدا کنیم و ازش در مورد غول سوال کنیم؟

-ساره: نه اون آقا همون شب مُرد

-سوگند(مدینه) تاجیک، 14 ساله، شغل: عکّاس، محل سکونت: شوش
من چیزی ندیدم

ظاهر احمدی، 30! ساله، شغل: قصّاب، محل سکونت: شوش
این غوله حمله کرده به مغازه ی من و گوشتامو برده

- به خانوادتون که آسیبی نرسونده؟ بچه هاتون؟ خانومتون؟
(در اینجاست که ظاهر به شدت سُرخ می شه) فقط به مغازتون حمله کرده؟

-ظاهر(با یه لبخندِ محجوب) : بله

-خب، پس تا اینجای بحث به نتایج قابل قبولی رسیدیم، اما موضوع مهم که موضوع اصلی این جلسه هم به حساب میاد اینه که ما چطور می تونیم این غول رو گیر بندازیم؟ لطفاً هرکس نظری یا راه حلی به ذهنش می رسه رو برای ما بیان کنه.

-خانوم تاجیک(مدینه): ما باید از دولت کمک بگیریم

- خانم تاجیک، دولت نداریم، هر چی هست خودِ ما هستیم. خودِ ما چی کار می تونیم بکنیم؟

-نظیره: از آمریکا کمک بگیریم

- مدینه: آمریکا چیه! آمریکا دشمنه. افغانستان خیلی بهمون کمک می کنه

ظاهر: 200 تا، 200 تا هواپیما می گیریم، غوله رو بشون وصل می کنیم، بعد می بریم می ندازیم تو دریا

- خانوما و آقایون. توجه کنید. این موضوع هنوز رسانه ای نشده و هنوز هیش کی از این موضوع خبر نداره و ممکنه وقتی هم که بیان کمک دیگه دیر شده باشه و غول تمام شهر رو نابود کرده باشه. پس بهتره بر اساس امکاناتی که داریم و کارهایی که بلدیم خودمون یه فکری بکنیم.

-نظیره: همه مردم شهر می تونن بیان تو آشپزخونه من و با هم یه عالم غذا درس کنیم و توش سَم بریزیم بدیم به غوله.

-ساره: من سَم ندارم ولی می تونم کلی داروی بیهوشی تهیه کنم.

-می دونین برای اون غول چقد گوشت احتیاجه؟ اونو از کجا میارین؟

-ظاهر(قصّاب): گوشتاشو من میارم

-خُب مثکه همه چی داره خوب پیش می ره، ، فقط یه موضوعی هس و اونم شکل و اندازه ی این غوله است که چیزی ازش نمی دونیم. هر کس در مورد این موضوع چیزی می دونه بگه.

-نظیره: به نظر من اندازه این میزه.

-احمد: اندازه یه ساختمونه.

-باقر: اندازه یه شهره.

-گویا در این موضوع خیلی اختلافِ نظر وجود داره و موضوع هم موضوعِ مهمیه. پس همینجا پایانِ این جلسه رو اعلام می کنم و از همه شهروندانِ محترم می خوام که طرحی از غول که تو ذهنشون هس رو برای ما بکشن.

جلسه همیجا تموم شد ولی اولش ایجوری شروع نشد. اولش یه چن تا شغل رو که رو یه کاغذایی نوشته بودم رو میز گذاشتم و هر کس یه دونه که دوس داشت رو برداش، رو اون یکی میزه هم یه چن تا ابزار که مربوط به همو شُغلا بود و عکسشو آورده بودم، چیدم . هر کس یکی دوتا وسیله که مربوط به شغلش بود رو ورداشت و برامون شغلشو بازی کرد. بعدِ اینکه هر کی فهمید کی کیه و چی کارَس اون اتفاقِ وحشتناک افتاد و مجبور شدیم یه جلسه ی اضطراری تشکیل بدیم

Sunday, April 10, 2011

گ مثه: گُشنمه، گوشتَم گِرونه

آقا ما اومدیم با این کودکانمون یه کمی ریشه ای تر تمرین کنیم، واس همینم یه تمرینِ نوشتنیه ساده دادیم بهشون. با اینکه فقَط سه نفر اومده بودن ولی نتیجه ای که باس می گرفتیم رو گرفتیم و اونم اینه که اینا درُسّه که می گن کلاس دوّمَن ولی خو فقَ می گَن. تمرین ما به این شکل بود که گفتیم: او دفتر زشتایی رو که کانون داده رو وا کنین بینیم، حالا او بالا بنویسین "گ"، خو، بعدِ اینکه که به صورتِ خاصی واس خوتون گِ رو نوشتین، پایینش هر چی کلمه که با "گ" شروع می شه و شما یادتون می یاد زیرِ هم بنویسین.
اینجوری بود که بچه ها شوروع کردن به نوشتن. مدینه خانوم که امرو فقط واس ما ریمل زده بودن جای اینکه کلمه هایی رو که یادش می یومد تو دفترش بنویسه، بُلند بلند هَوار می کشید. احمد کم کم داش از دسّش عصبانی می شد هِی کُلاشو به شکلای مختلفی رو سرش جا ساز می کرد. گفتم: احمد او کُلاتو درار ببینیم کلّت چه شکلی شده! هنو جُملَم تموم نشده بود که مدینه شوروع کرد: کچل کچل کلاچه! دیگه کاملاً فهمیدم که چرا احمدِ بینوا تو اون گرما اون کُلاه رو گذاشته سرِشو درَم نمیاره.
کلمه هاشونو که نوشتن گفتم: خو، حالا با این کلمه هایی که نوشتین جمله بسازین. جمله هاتونم اصن شبیه هم نباشه. مدینه که او کلمه ها رَم به زور نوشته بود، یه نگاهِ دردناکی به من کرد که قبلِ اینکه بخواد گریَش بگیره گفتم: نگران نباش با هم مینویسیم. نظیره که دیگه از نوشتنِ جمله خسّه شده بود ، گفت خانوم ما دیگه نمینویسیم. گفتم اون مدادو بده، تو بگو من مینویسم.

"گفت": منیژه گفت من دیگه مدرسه نمی آیم(گفتم: اِ چرا؟) چون آنجا تمیم خواهر و برادرم را می زند(گفتم: پس می خواد چی کا کنه؟) ، اگر مدرسه ی دیگری در شوش پیدا کنم به آنجا می روم.

"گُرگ": من خواب دیدم گرگ با من دوست است و من گرسنه بودم و او مرا برد به من غذا سافی( یه غذای افغانی) داد.

" گاو": ما یک گاو داشتیم که وقتی می آمدیم ایران به مامان بزرگم فروختیم با گوساله اش و به ایران نتوانستیم بیاوریم.

" گلاب": من دیروز یک گلِ گلاب خریدم تا به زینب هدیه بدهم ولی نتوانستم چون که او در افغانستان است پس من گُل را به منیژه دادم.

" گریه": من دیشب گریه کردم چون مادرم به افغانستان رفت چون می خواست برای برادرم زنِ خوب و با سواد بگیرد.

" گردش": ما با خانواده مان به گردش رفتیم به پارکِ خزانه(مدینه: خانوم پولدارا فقط می رن اونجا) و خیلی بهمان خوش گذشت، ما در آنجا والیبال بازی کردیم و برنجِ دَم پُغی(اینم غذای افغانیِ) خوردیم.

احمد همش با کُلاش بازی می کرد و کلافه بود. گفتم احمد چیه؟ چته؟ گُفت: حالمون خوش نی خانوم. گُفتم آخه چرا؟ به من بگو. یه کم نه یکم بیشتر از یه کم مکث کرد بعد صداشو یه جوری که تَهِش یه آهی هس کرد و گفت: هیچی خانوم، بی خیال. گُفتم بی ببینم چی نوشتی.

"گاری": من در گاری بار بردم برای اینکه کارخانه پیشِ برادرم برسانم.

"گوش": دوستِ من از یک گوش نمی شنوه چون توی دعوا ضربه خورده است.

" گوسفند": من دیروز در خیابان یک گوسفندِ سیاهِ خوشگل دیدم که می خواستم بگیرمش به خانه ببرم که اینقدر گران بود نتوانستم بخرم، باخودم گفتم بی خیال برم خانه.

این وسط مسطا یهو دوباره اغذیه آوردن، اینبار به تعدادِ بچه ها ساندویچ برداشتم و بهشون دادم. دیدم دیگه هیش کدومشون حمله نکردن که هیچ بلکه قبلِ اینکه بخورن یه نیگاییم بِش انداختن ، احمد با غرولند گفت: اَه بازم سیب زمینی، خسّه شدم. نظیره ام که با اکراه داش به اون ساندویچش گاز می زد گفت: خانوم، می دونین اینارو چه جوری دُرُس می کنن؟ با دَس می افتن تو سیب زمینیا، خیلی کثیفه. گفتم: نه بابا تمیزه، دَسکش می زارن. گفت: اون دفه یکی اَ بچه ها تو ساندویچش چسبِ زخم پیدا کرد.
حتماً راس می گُفت، من دوروغ گفتم که دسکِش می زارن. شاید اصن با پا هم لَقد بزنن اون سیب زمینیا رو. واسه اینا چه فرقی داره. اینا که تو بیداری گُشنَن تو خوابم، خوابِ گُشنگی می بینن. غذای تمیز و کثیف سرشون نمیشه. یه نیگا به احمد کردم : آخرین جملتو بخون بریم پایین وسطی بازی کنیم.

" گاز": ما در خانه ی خود گاز داریم تا با آن آشپزی کنیم( گفتم مثن چی دُرُس می کنین؟ گُفت: چِمدونم خانوم، گفتم غذایی که خیلی دوس داری و بنویس) و با آن کباب درست کنیم، کباب