
- امروز با اینکه شهروندانِ محترمی مثلِ آقای معلّم، خیّاط و قصّابمون تشریف ندارن، جلسه رو با دو شهروندِ عزیزِ دیگه یعنی آقای خلبان و آتش نشان ادامه می دیم. یه خبرِ بد هم داریم و اون اینه که گویا خانم پرستار به تنهایی به مبارزه با غول رفتن و به همین دلیل به شدت مجروح شدن و تو بیمارستان بستری اَن و ایشون هم امروز پیش ما نیسَن. خو حالا از این دو عزیزی که تازه وارد این جلسه شدن می خوام که اونا هم مشاهداتشونو بگن تا بریم سُراغِ اصلِ مطلب.
- حسین محمدی، 13 ساله، آتش نشان
من این غولو دیدم. یکی از ماشینای مارو خراب کرد. خونه های اطرافِ آتش نشانی رو هم خراب کرد. تقریباً هم 5-4 متره. کاری که باس بکنیم اینه که برای جلوگیری از این غول باید تانک بسازیم و نابودش کنیم.
- سجاد سهرابی، 13 ساله، خَلبان
ما داشتیم با هلیکوپتر پرواز می کردیم که اون اومد و همه ی هواپیماها رو ترکوند. با یه مُشت 5 تا هلیکوپترو زد.
- اُ خدای من، پس یعنی ما دیگه تو این شهر هواپیما نداریم؟
- خلبان: چرا، جنگنده داریم. با جِت می ریم و با آرپی جی می زنیم نابودش می کنیم.
- خو، با تشکر از آقای آتش نشان و خلبان می ریم سراغِ تصاویری که اهالی از این غول کشیدن تا ببینیم بالاخره با چه موجودی طرفیم.
با یه توپِ پلاستیکی والیبال بازی می کردیم که اون اتفاق افتاد. اون وَرِ حیاط مدینه رو زمین دراز کشیده بود و یه آقایی با تی شرتِ سفید که کرده بود تو شلوار جینش با لگَد می زد تو شکمش. داش از دخترش دفاع می کرد که مدینه زده بود تو سرش.
- خو، از بین این تصاویر این یکی که اکثرِ شما روش توافق کردین تایید شده و ما در نظر می گیریم که این غول این شکلیه. چو این طرح متعلق به آقای محمدی(آتش نشان) هست، از ایشون می خوایم که یه توضیحی برامون بدن.
- آقای محمدی: این غوله با دارو به وجود اومده. تو شکمش یه دستگایی داره که اینقده توش دارو ریخته اینقد گنده شده. یه شاخم بالا کلش داره. پس اگه ما بزنیم به تو شکمش و اون دستگارو بترکونیم اون غوله کوچیک می شه و اندازه ما می شه.
- آقای سهرابی(خلبان): نه، حسّاسترین جای غول سَرشه. خودم تو مجله خوندم. ندیدی می زنی تو سرِ یکی دردش می گیره؟ باید با 6 تا آرپی جی بزنیم تو سرش.
- آقای محمدی: نه مهمترین جا شکمِ، یه جایی نزدیکه قلب. باید بزنیم اونجا.
جایی رسیدم تو بغلِ مدینه که شکمشو گرفته بود و به اون دیوِ سفید فُش می داد و تهدیدش می کرد. اشکش در اومده بود. شکمشو ول نمی کرد. آقاهِ رفته بود بیرونِ مدرسه و از پشتِ میله های حیاط داد می زد: این که خوبه، خدا هم بود می ریدم به هیکلش.
- خو حالا با همه این اطلاعاتی که بدست اُوُردیم به نظرتون حتماً باید اونو بکشیم؟
- تقریباً همه: بله خانوم، بله. اون غوله باید بترکونیمش.
- مدینه(عکاس): نه خانوم، اگه اون بتونه مثه ما حرف بزنه، می تونیم بریم باش حرف بزنیم بگیم این کارو نکن، یه کاری نکن ما از دستت ناراحت بشیم. مام تورو دوست داریم، تواَم مارو دوست داری.
- خو اینطور که معلومه اون خیلی بزرگه ممکنه اگه بریم پیشش قبله اینکه باش حرف بزنیم یهو همین جوری تکون بخوره بعد ما همه له شیم. بهتر نیس براش نامه بنویسیم؟
- آقای محمدی(آتش نشان): بله خانوم، بعدش من با این ماشین گُنده هام که نردبون داره می رم بالا و نامه رو می دم بهش. بعد تو گوشش می گم:
ای غولِ مهربانِ شهرِ ما چرا می کشی این آدمای شهرِ ما
این آدمای شهرِما چه ظلمی رسانده به شما؟ به من بگو تا بکنم کاری
- خو، پس ما یه نامه رو، نامه ی آقای سهرابی رو می دیم به آقای آتش نشان تا برسونه به غوله. همگی موافقین؟
- همگی: بله
ای وسط یهو امیرحسین دوستِ سجاد و حسین میاد تو کلاس و با دیدنِ کلمه ی "غولِ عزیزِ" نامه ی سجاد یه پوزخندی می زنه و میگه: من می رم با غوله دوس می شم می ریم دزدی، همه ی طلاهای تو شهرو میدزدیم، هه هه هه. خانوم شوخی کردما من دزد نیسَم. ما یه دوسّی داریم امیر، خانوم این یه مشتایی می زنه تو دیوار جاش می مونه. می گن آدم هرچی بیشتر درد بکشه قوی تر می شه. مثن فک کن تو رو بگیرن ببندن با مّشت و لقَد بیفتن رو سرت. دردت می گیره ولی قوی می شی.
اینم از نامه ی آقای خلبان که توسط آقای آتش نشان رسید به دستِ آقای غولِ مهربان و شهر نجات پیدا کرد.
نامه: با سلام و خسته نباشی به آقای غولِ عزیز. من می خواهم که بگم مردمِ ما را نکُش. اگر دردِ دلت را به کسی نمی گی به من بگو که کمک تو بکنم اگر نمی گی به مردم آسیب نرسان.
سجّاد سهرابی
مصطفی که یکم باهم با حلقه های آویزونه مدرسه و توپِ کم بادش بسکتبال بازی کردیم اومد پیشِ من و گُفت: خانوم دعوا رو دیدین؟ دیدین مدینه رو انداخته بود با پا می زد تو شکمش پدرسگ؟
آره دیده بودم. به مصطفی نگفتم که با بعضی غولا می شه حرف زد. بش نگفتم بیا بریم واسه غوله نامه بنویسیم. بش گفتم: آره، باید همه باهم بریم بزنیمش.
مدینه حتماً دیگه نه غولِ مهربون و نه غولِ نامهربون رو دوست نداره. مدینه حتماً قصّه ی غولی که باش حرف زدیم و همه چی دُرُس شد رو یادش می ره. امّا قصه ی غولی که حرفش رو نمی فهمید و با لگَد می زد تو شکمش هیش وقت یادش نمی ره. یادش نمی ره و واسه همه این قصّه رو با همون فُشایی که با داداشش بهروز باهم دیگه از همین غولا یاد گرفتن، تعریف می کنه. واسه همه می گه که خیلی قوی شده چو حسابی درد کشیده با همون فُشا.