Sunday, March 27, 2011

نون و سیب زمینی

به راحتی با یه نگا به کله ی قُلُمبه ی مدینه می شد فهمید، که همه تلاششو کرده که موهاشو زیر روسریِ ساتنِ مجلسیش شینیون کنه. چشاشَم اینقده سُرمه کشیده بود که خطّاش از پُشت سرش داشتن به هم می رسیدن. یه لاک اکلیلی هم با خودش آورده بود و نظیره ی بینوا رو هم که اصن تو این مایه ها نی هَوس انداخت یه برقی به ناخوناش بندازه. با همه این اوصاف مدینه می دونِس که روسریش نباید از سرش بیفته، چون اگه می افتاد باباش موهاشو همراهِ کلّش می کَند و مینداخت جلو سَگ، برا همینم هر وقت روسریِ زهرا می افتاد سریعاً بِش تذکّر می داد.


امّا احمد! احمد آقای کِلاسه، درسّه از همشون یه کم بزرگتره ولی مطمئنم اگه از همشونم یه کم کوچیکتر بود چیزی از آقاییش کم نمیشد. به موقع حرف می زنه، به موقع حرف نمی زنه و به موقع هم می زنه. وقتی تویِ یک کلاسِ بی در و پیکر، یک عدد بهروز همراه با یک عدد کمربندِ سگک دار وارد بشه تنها کسی که می تونه آرومش کنه ، مدینه خواهرش نیست چون به راحتی اونو با کمربندش می زنه بلکه همون احمد آقاس که اول با یه چِش غرّه، بعدم با یک ضربه ی آروم اونو ور می داره می بره تهِ کلاس.


احمد یه دونه از این کیف کَجا داره که همیشه یه وَری رو دوشش آویزونه و توش یه چیزایی داره که خیلی دوس دارم یه روزی نشونم بده.


دو تا گروه شدیم، احمد و زهرا و نظیره با من بودن ، باقر و ظاهر و مدینه هم با ساره. قرار بود هر گروه چن تا قصه ی کوتاه درس کنه بده به یکی از گروه مقابل و اونم بازیش کنه، پانتومیم ولی همراه با سر و صدا بدونه کلمه. قصه های پیشنهادیه احمد با این که مثلِ مالِ بقیه تهِش به ضرب و جرح ختم می شد ولی حداقل با عشق و عاشقی شروع می شد: "یه پسری عاشقِ یه دختری می شه، بعد فرداش میاد مدرسه، نه نه خانوم تو کوچه مثلن ، بعد می بینه دختره با یه پسره است، بعد اول پسره رو حسابی می زنه، بعدم دختره رو." یه قصه ی دیگه که توسط گروهِ ما ساخته شد: "داشتم تو خیابون می رفتم، چاقو تو جیبم بود. یکی از کنارم رد شد خورد بهم دعوامون شد، منم با چاقو زدم اونو کُشتم." یه قصه ای هم که گروهِ ساره اینا ساختن: "یه روز با بابام رفتم جنگل، شب که خوابیده بودیم یه صدایی اومد. رفتم دیدم یه خرس کنار دریا ایستاده. بعد حمله کرد منو خورد." یا یه قصه ی دیگه:" اینقده نون و سیب زمینی خوردم، خوردم، خوردم که شکمم ترکید، روده هام پرتاب شد تو دیوار." یا:"یه روز با مامانم رفتیم سینما، فیلمِ خاله سوسکه، بعد من شیشه نوشابه رو پرت کردم، مامانم محکم منو زد"


اما قصه اینا نی. قصه اصَن اینا نی. قصه اینه که وقتی من موقع بازیه نظیره رفتم بهش کمک کنم و نقشِ درخت رو بازی کنم، یعنی فقط صاف وایسادم و دوتا دسّمو با قوس بالا سرم نگه داشتم، واسه زهرا که داشت تند تند حدس می زد که من چیَم، هیچ شباهتی به درخت نداشتم اما عوضش عین یه آدمی بودم که اعدام شده


یا وقتی که مسئولِ بی مسئولیتِ غذا یهو وسط کلاس با سینیِ تغذیه واردِ کلاس شد، بچه ها به غیر از هفت هشت تایی ساندویچِ نون لواش و سیب زمینیِ له شده که تو دسّاشون و دهنشون جا داده بودن، پنج شیش تا هم گذاشته بودن تو جیب میباشون.


اون وقتِ که وایمیسَم گوشه ی کلاس و به صدایِ جویده شدنِ سیب زمینیا تو دهنِ بچه ها گوش می کنم، اینقده سیب زمینی تو دهنشون فرو می کنن که حرف که هیچی، نفس هم نمی تونن بکشن. بعد چِشاشون اون قصه واقعی واقعیَ رو بهم می گه: یه روز، نه خانوم ببخشید هرروز، یه دختری بود که مجبور بود شکمِ امروز و دیروز و فرداشو با نونِ امروز سیر کنه


4 comments:

  1. Ghamgin va tasir gozar. kheili ghashang neveshti. merc.

    ReplyDelete
  2. خوب کاریس. خیلی خوب کاریس، این کاری که شوما دارین انجوم می دین

    ReplyDelete
  3. سلام
    فضاها برام آشنان. اما جالبه که با ولع تا آخر خوندم
    کشش خوبی داره
    نثرت عالیه
    اینکه چیو کجا بگی یا نگی.تقسیم اطلاعات داستانی به خوبی انجام شده
    شکستن نثر به این شکل عامیانه مناسبه
    از اینا گذشته متریال نوشته ت برای یکی مثل من مهمه
    پس ممنون که در این وادی هستی و مینویسی
    کتابت باید در بیاد به زودی
    امیدوارم
    علیرضا

    ReplyDelete