خو، اِمروز اولین روزیه که اومدم سر کلاسِ بچه های کلاس دوم برای درس داستان نویسی یا قصّه نویسی یا داستان نویسی خلاق یا خلاقیتِ قصّه نویسی یا اینقد خلّاق شو تا داستان بنویس یا اصَن هرچی.
بچه ها در اصل 12 تان که امروز فقط 6 تاشون اومدن، چون که پنج شنبس و اکثرِ بچه ها سرِ کارن و پنج شنبه ها تو مدرسه فقط کلاسای فوق العاده برگزار می شه. اما بچه ها قول دادن که به دوستای دیگشون که کلاس دومیَن بگن که همچین کِلاسِ مهمی تشکیل
شده.
چون اولین جلسه بود و بیشتر می خواستم ببینم که بچه ها کجاها سیر می کنن، ازشون پرسیدم که : ببینم شماها اصن خواب می بینین؟ همه با اشتیاقی که البته بعدن ازش خبری نبود( چون که نه خواباشونو یادشون میومد، نه اونقدی خوب نوشتن بلد بودن که بخوان خواباشونو یادداشت کنن) گفتن : آره خانوم، آره خانوم
گفتم: خو اگه راس می گین آخریشو یا ترسناکترینشو یا اصن هرچی که یادتون میاد و بنویسین ببینم، اصنم نگرانِ غلط ملط نباشین چو نه نمره ای در کاره نه جایزه ای نه تنبیهی.
حسابی گه گیجه گرفته بودن چو هیچ وقت باسِ خودشون چیزی ننوشته بودن. بِشون گفتم هر کلمه ای رو که بلد نبودینو بگین رو تخته واستون بنویسم، یهو منیژه داد زد: خانم، "ماشین زد به من، بد مامانم منو برد بیمارستانو" بنویس.
خلاصه هرطوری بودهر کدومشون یه چیزی نوشتن، حالا یا واقعی خواب دیده بودن یا هنوز ندیده بودن دیگه ازشون نپرسیدم. این جا هم احتمالن هر دفه یه داستان یا هر چن تا که بشه روعین به عین میذارم.
این داستان ماله حسن محمدی، 8 ساله، به شیوه سیال ذهن نوشته. البته دیگه نمیاد چون از اصفهون اومده بود با مامانشینا ختم شوهرعمه ی باباش
من درخواب دیدم که یک سرباز شاهنشاهی هستم و به مردم ظلم می کنم در خواب دیدم که یک مرد را گیر آوردم و ناخن های او را با انبر قلفی در می آورم کله اش را زیر آب جوش کردم و از آب جوش در آوردم و کله اش را خام خام می خوردم و موهای اورا کچل می کنم و یک روز این بلاها را به سر یک نفر آوردم او شاه بد بود و این همه بلا را سر شاه آوردم و شاه را کشتم و سربازهای شاه من را گرفت اگه گفتی چی شد چی شد پیچ پیچی شد سرت تو دالِ کاچی شد پدربزرگم را در آورد و در شبی از شب ها پا به فرار گذاشتم و رفتم به آمریکا و یک خلبان شدم آها الان فهمیدم پدرپدرپدربزرگم را در آورد بالاخره که خلبان شدم به سربازهای شاه حمله کردم و آن ها را پدرپدرپدربزرگشان را در آوردم و حالا فهمیدم پدرم را در آورد سربازهای شاه.
ghashang minevisi elnaz joonam. movafagh bashi.x. Mahrokh.
ReplyDelete