Monday, February 28, 2011

سه تا دَر- سه تا مَرد

وارد مدرسه که شدم احمد دوید پیشم و گفت: خانم بریم سرِ کلاس؟ گفتم: آره اگه همه اومدن جمشون کن بریم، ببینم کجا کلاس خالی هس. همون موقع باقر و ظاهر سلام کنان اومدن، گفتم: بالاخره شما دوتا خواب دیدین یا نه؟ خیلی شبیه همَن واس همین سعی می کنم اکثرِ مواقع دوتاشونو با هم صدا کنم. نه خانوم ما اصن خواب نمبینیم و بازم بعدِ تموم شدنِ جملشون سُرخ شدن.
بعدِ کلی پایین بالا کردن، کلاسی تو مدرسه پیدا نشد و مجبور شدیم کلید و از خانوم بنفشه بگیریمو بریم پایین.
تو راه ماه جبین دستمو گرفته بود و با اون کفش های تک تکیش حسابی تو اون کوچه های تنگ و باریک سر و صدا راه انداخته بود، وسطِ راه باقر و ظاهر وایسادن از یه بقالی که اندازه ی یه آدم بود عکس برگردونِ گربه های اشرافی خریدن. نظیره هم دلش خواست و بعدِ کلی کلنجار با خودش، اونم یه دونه خرید.
بالاخره به کلاس رسیدیم و هر کی یه جا نشست، دو تا شاگردِ دیگه هم اومده بودن زهرا و حیدر، زهرا مثکه دوستِ منیژه و نظیره بود و حیدر هم دوستِ احمد. دفترایی رو که از خانوم بنفشه گرفته بودم بهشون دادم. ماه جبین گشت و گشت از تو دفترا اونی که با بقیه فرق داشت و گرفت واسه خودش. زهرا گفت: خانوم ما می خوایم شعرِ عاشقانه بنویسیم ، مردم خاکسترم باد برد، نمی دانم چرا عشقم مرا از یاد برد
گفتم: خو دیگه شعر معرِ عاشقونه بسه، حالا فک کنین چن تا آدم گنده یِ خطرناک دنبالتون کردن، شمام همین جور دارین فرار می کنین، فرار می کنین، فرار می کنین تا می رسین به سه تا در ! یکیش قرمزِ یکیش سفیدِ و یکیشم سیاهِ. حالا بنویسین پُشتِ هر در چی می بینین؟
این دفه قصّه ی زهرا رو می نویسم چون خواهم گفت چرا
سه تا در قرمز و سفید و مشکی من داخل در سفید رفتم یک مرد خوب به من گفت چرا آمدی این جا من گفتم این مردا دنبال من می کنند گفت اشکال ندارد تو می خواهی پیش من باشی من خوش حال می شوم و گفتم باشه من را برد به خانه در آن جا به من غذا داد. غذا آن آش بود. من او را خوردم و از آن تشکّر کردم
من در قرمز را باز کردم و داخل او یک باغ خوش گل بود. در داخل آن میوه بود. من یکی از میوه ها را برداشتم و خوردم آن میوه خیلی خوشمزه بود و خاستم یکی دیگر هم از میوه بر دارم دستم نرسید امّا یک مرد به من کمک کرد تا میوه را بردارم. مرد به من گفت: با من ازدواج می کنی؟ من که خانه ای نداشتم به او گفتم باشه
من در مشکی را باز کردم و داخل آن یک خانه بود خانه خیلی زیبا بود من دوست داشتم که در آن زندگی کنم امّا یک مرد بَد بود که نگذاشت که در آن زندگی کنم من خیلی ناراحت شودم. آن جا خیلی بچه بود من دوست داشتم با آن ها بازی کنم امّا نگذاشت بازی کنم باز هم ناراحت شدم و از آن جا رفتم
چون زهرا پشتِ هر در یه مردی رو می بینه که نجاتش می ده یا این که مجبوره بِش پناه ببره و فقط پشتِ درِ سیاه یه مردیه که اذیتش می کنه. چون که زهرا یه بابایی داره که دو تا زن داره. چون که همشون تو یه خونه زندگی می کنن. چون که زن دوم با باباش کراک می کشه. چون که زهرا هر وقت می ره خونه یه عالمه مرد اونجان که دارن کراک می کشن. چون که زهرا دوست نداره بره خونه.
وقتی همه ی اینارو بعدِ کلاس فهمیدم، خواسم برم زهرا رو بغل کنم و تو بغلش گریه کنم، ولی زهرا داشت با جیغ و خنده تو حیاط با بچه ها وسطی بازی می کرد

اولین

خو، اِمروز اولین روزیه که اومدم سر کلاسِ بچه های کلاس دوم برای درس داستان نویسی یا قصّه نویسی یا داستان نویسی خلاق یا خلاقیتِ قصّه نویسی یا اینقد خلّاق شو تا داستان بنویس یا اصَن هرچی.
بچه ها در اصل 12 تان که امروز فقط 6 تاشون اومدن، چون که پنج شنبس و اکثرِ بچه ها سرِ کارن و پنج شنبه ها تو مدرسه فقط کلاسای فوق العاده برگزار می شه. اما بچه ها قول دادن که به دوستای دیگشون که کلاس دومیَن بگن که همچین کِلاسِ مهمی تشکیل
شده.
چون اولین جلسه بود و بیشتر می خواستم ببینم که بچه ها کجاها سیر می کنن، ازشون پرسیدم که : ببینم شماها اصن خواب می بینین؟ همه با اشتیاقی که البته بعدن ازش خبری نبود( چون که نه خواباشونو یادشون میومد، نه اونقدی خوب نوشتن بلد بودن که بخوان خواباشونو یادداشت کنن) گفتن : آره خانوم، آره خانوم
گفتم: خو اگه راس می گین آخریشو یا ترسناکترینشو یا اصن هرچی که یادتون میاد و بنویسین ببینم، اصنم نگرانِ غلط ملط نباشین چو نه نمره ای در کاره نه جایزه ای نه تنبیهی.
حسابی گه گیجه گرفته بودن چو هیچ وقت باسِ خودشون چیزی ننوشته بودن. بِشون گفتم هر کلمه ای رو که بلد نبودینو بگین رو تخته واستون بنویسم، یهو منیژه داد زد: خانم، "ماشین زد به من، بد مامانم منو برد بیمارستانو" بنویس.
خلاصه هرطوری بودهر کدومشون یه چیزی نوشتن، حالا یا واقعی خواب دیده بودن یا هنوز ندیده بودن دیگه ازشون نپرسیدم. این جا هم احتمالن هر دفه یه داستان یا هر چن تا که بشه روعین به عین میذارم.
این داستان ماله حسن محمدی، 8 ساله، به شیوه سیال ذهن نوشته. البته دیگه نمیاد چون از اصفهون اومده بود با مامانشینا ختم شوهرعمه ی باباش
من درخواب دیدم که یک سرباز شاهنشاهی هستم و به مردم ظلم می کنم در خواب دیدم که یک مرد را گیر آوردم و ناخن های او را با انبر قلفی در می آورم کله اش را زیر آب جوش کردم و از آب جوش در آوردم و کله اش را خام خام می خوردم و موهای اورا کچل می کنم و یک روز این بلاها را به سر یک نفر آوردم او شاه بد بود و این همه بلا را سر شاه آوردم و شاه را کشتم و سربازهای شاه من را گرفت اگه گفتی چی شد چی شد پیچ پیچی شد سرت تو دالِ کاچی شد پدربزرگم را در آورد و در شبی از شب ها پا به فرار گذاشتم و رفتم به آمریکا و یک خلبان شدم آها الان فهمیدم پدرپدرپدربزرگم را در آورد بالاخره که خلبان شدم به سربازهای شاه حمله کردم و آن ها را پدرپدرپدربزرگشان را در آوردم و حالا فهمیدم پدرم را در آورد سربازهای شاه.